یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

بوی عیدی، بوی توپ. . .

۱.گواش‌های ‌‌Pentel ام را در آوردم و نشستم به رنگ کردن تخم‌مرغ‌ها. توی یکی گندم و توی آن یکی عدس  سبز کرده‌ام. حالا یکی موهای تنک فرفری در آورده و آن یکی موهای صاف ِ پرپشت. پارسال این روزها با چه شور و شوقی تمرین‌های مینیاتورم را انجام می‌دادم که نقاشی‌های تابلوی معرق-نقاشی‌ام را بدون کمک استادم تمام کنم... روزهای آخر اسفند بس که عجله داشتم تابلوها را با هم خمیرریزی کنم، تمام انگشت‌هام را با اره مویی شهید کردم! دل‌ام تنگ شده. برای رنگ سرخ عناب، آبی و شکننده‌ی اقاقیا، سختی لجوج ِ گردو، بوی خاک اره و صابون... دل‌ام تنگ شده. برای همه چیز.

۲. روزهای آخر اسفند را دوست دارم. خیابان‌های شلوغ و ماهی قرمز و سنبل و بزک دوزک‌های گوشه‌ی پیاده‌روهای سبزه‌میدان و میدان شهرداری، سر و صدا و بوهای تند میدان ماهی‌فروش‌ها، ترافیک گیج مطهری و چهارراه ِ میکائیل، شهر گیج و آدم‌های گیج‌تر از بوی بهار، انگار یکی همه چیز را  روی دور ِ تند گذاشته باشد... دل‌ام برای دیدن همه‌اش تنگ شده اما حالا؛ من اینجایم. به‌قول ِ نزار قبانی، با اعصاب‌ام روی آتش ِ سیگار! دل‌ام لک زده برای دیدن ِ همه‌ی این‌ها. از توصیه‌های پزشکی و غیرپزشکی، بوی گُل و کمپوت ِ آناناس، مصاحبان اجباری و تلفن‌ها و دیدارهای روان‌پریش کننده، حال‌ام به هم می‌خورد! من یک کمی هوای تازه‌ی بهاری می‌خواهم. قدم زدن توی خیابان‌های شلوغ و لمس دست‌های بانو بهار... آهای بهار!

۳. اوایل کوچک بود. یعنی من این‌طور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ‌ و بزرگ‌تر شد. آن‌قدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتا دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم‌شان بزرگ‌تر‌ از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن‌شان -بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خود لج‌ام گرفته‌است. از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده‌ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن‌قدر که من مقهور آن شدم. آن‌قدر که وسعت‌اش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن‌قدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن‌قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو  کند. اکنون من با همه‌ی توانی که برایم باقی مانده‌است می‌گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح‌ام حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه‌ای هم که شده، بیندازم روی زمین... (حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه/ مصطفی مستور)

پی‌نوشت:
دوستت دارم و به‌قول شاعر این همه‌ی اعتراف‌هاست...