شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

 

از اینکه جای پوشیدن آن سفید ِ عزیز، باید آن سبز ِ دلهره آور را تن کنم یک کمی ناراحت‌ام. اما خب دیگر آنقدرها هم برایم مهم نیست. شاید یک کمی دیرتر اما بالاخره... نگران ِ آن سبزه‌های توی ِ پوسته‌های تخم‌مرغ هم نیستم. بالاخره یکی پیدا می‌شود که دستمال ِ روی‌شان را نم بزند. به آن چراغ‌های روی سقف و غول‌های سبزپوش ِ ماسک زده هم فکر نمی‌کنم حالا. نگران ِ خودم نیستم. البته یک کمی می‌ترسم اما چیزی که مثل خوره به مغزم افتاده و دارد جان‌ام را بالا می‌آورد فکر تنهایی او توی آن صبح ِ خاکستری است. فکر این که او تنها و نگران -دقت کن! تنها- و نگران باید منتظر بماند. اصلن تو بگو یک ساعت، حتا نیم ساعت، مضطرب و بی‌پناه، چشم انتظار ِ حرفی، خبری، چیزی...
آخر تو که چشم‌های غمگین‌اش را ندیدی، تو که ندیدی دیروز عصر وقتی داشتم روی فرش‌ها را برایش پاک می‌کردم و روکش مبل‌ها را دستمال می‌کشیدم، چطور ایستاده بود و نگاه‌ام می‌کرد. تو که ندیدی چطور شکسته و کوچک و بی‌پناه بود وقتی با بغض ‌پرسید: با کی بریم چارشنبه؟ می‌خوای بگم ... بیاد؟
برای من نه، برای او دعا می‌کنی؟

پی‌نوشت: روزها تند تند دنبال سر هم را گرفته‌اند و می‌دوند. خیلی عقب مانده‌ام از زندگی...