دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

شک‌ناله‌های يک سياه‌مست


دراز می‌کشم
بیا و در من قدم بزن
نه آهسته
که سراسیمه
روسری‌ام را باد می‌برد
و آرام آرام
لای ابرها تکان می‌دهد
سرم می‌پاشد روی زمینی که تو راه می‌بری

{آب می‌پاشم پشت سرم،
افکار رفته از سفر بازگردند...}

می‌زنم به خیابان و پای‌ام را به پیشانی‌اش می‌کوبم
من لج این خیابانی را
که از هیچ طرف به تو نمی‌رسد در می‌آورم!

¤¤
به خدایی که هر چه از تپه اش بالا می روم،
از آ‌‌ن‌سوی تپه پایین می‌رود؛
از پشت همین عینک
می‌گذارم سیل بیاید و رشت را ببرد!

                                                   اردی‌بهشت ۸۲

پی‌نوشت:
بستن سیستم نظرخواهی و برداشتن یادداشت‌های قبلی عده‌ای از دوستان‌ام را نگران کرد. صمیمانه معذرت می‌خواهم.
چک کردن کامنت‌ها وقت زیادی از من هدر می‌دهد. خصوصن این‌روزها که بیش از همیشه به زمان نیاز دارم. نمی‌خواهم حسرت زمان‌های تلف شده‌ام را بخورم. پس: مدتی نیستم. ایمیل‌ام را هم چک نمی‌کنم. کارهایم که سر و سامان گرفت برمی‌گردم. با یک خبر ِ خوب.