یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

 

با زحمت زیاد گفتم: «نتوانستم که نیایم.»
و احساس کردم صورت‌ام یکباره بهم ریخت. خوشحال بودم که نمی‌دید و برنگشت که نگاه کند. به دست‌ام مثل شی‌ای نفیس نگاه کرد و آرام گفت: «تقصیر من بود.»
بعد ساکت شد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم سکوت‌اش نه یک حالت که یک مکان بود و او  مثل یک زندانی با پای خودش به سلول انفرادی‌ سکوت‌اش می‌رفت و در را پشت سرش می‌بست. نمی‌شد آن تو رفت.
انگار با خودش گفت: «وقتی آدم به چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد، زیاد دور نمی‌رود. همان حوالی پرسه می‌زند و به آشناترین چیز نزدیک به او چنگ می‌زند.»
هوا داشت تاریک می‌شد. صدایش را صاف کرد.
«هیچ‌وقت به تو دروغ نگفته‌ام. الان هم نمی‌خواهم دروغ بگویم.»
از همه‌ی حرف‌های راستی که با این مشقت به دنیا می‌آمدند، واهمه داشتم. اشک از چشم چپ‌ام ریخت.
گفت: «تو دختر قشنگی هستی. با شعوری.»
این جور مقدمه را خوب می‌شناختم. خوبی‌ها را به تو می‌گفتند تا خوب‌ترها را دریغ کنند.
«و من حق ندارم به غرورت لطمه بزنم.»
خواستم بگویم نداری و اشک از گونه‌ی راست‌ام هم پایین آمد.
«حق با تو بود. حالا می‌دانم زن‌ها با غرایزشان زندگی را بهتر از مردها می‌فهمند.»
گفتم: «من هنوز هم نمی‌فهمم.»
گفت: «من بودم که نمی‌فهمیدم. از خودم مطمئن بودم. فکر می‌کردم قوی‌تر از این‌ها هستم.»
گفتم: «تو می‌ترسی.»
گفت: «شاید. ولی من سال‌ها با چیزهایی زندگی کرده‌ام.برایم سخت است جور دیگری زندگی کنم. در موردش خیلی فکر کرده‌ام. نمی‌توانم.»
گفتم: «پس من چی؟»
و فکر کردم همیشه باید خودم را یادآوری کنم.
رفت توی فکر. گفت: « همه چیز تمام می‌شود. تو هم فراموش می‌کنی.»
قلب‌ام یخ زد. اتاق گرم بود و تاریک. ولی من احساس کردم وسط زمستان‌ام. دست‌ام را آهسته از میان دست‌هایش بیرون کشیدم. باید راه‌ام را می‌کشیدم و می‌رفتم. حرف‌هایی را که می‌خواست‌ام بزنم فراموش کرده بودم. دیگر فایده‌ای نداشت.
کفش‌هایم جفت شده منتظرم بودند. کیف‌ام را روی دوش‌ام انداختم. کفش‌هایم را پوشیدم. در را آهسته باز کردم. راه‌پله تاریک بود. با دست روی دیوار گشتم. کلید را پیدا نکردم. کورمال کورمال از پله‌های تاریک پایین آمدم.             
(رویای تبت/فریبا وفی)