پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥

آخرین نامه‌ی تو

در آخرین نامه‌ات گفتی
جنگ بر تو خسارت وارد کرده
چه وقت به نبرد پا گذاشتی محبوب‌ام
که زیان دیده باشی؟
تو
دون‌کیشوت‌وار کشته شدی
بر بسترت آرمیدی
و بر مهاجمان یورش بردی...

ناخنی از ناخن‌های طلایی‌ات نشکست
و تاری از گیسوان بلندت کنده نشد
و لکه خونی حتا
بر پیراهن سپیدت فرو نچکید.

از کدام جنگ سخن می‌گویی
در حالیکه هیچ‌گاه
در هیچ کارزاری
همراه هیچ مرد واقعی قدم نگذاشتی
بازوهایش را لمس نکردی
و رایحه‌ی سینه‌اش را استشمام نکردی
و با رطوبت تن‌اش
تن‌ات را شستشو ندادی.

تو مردانی ساختی از کاغذ
سوارانی از کاغذ
و بر روی کاغذ دل بستی و عشق ورزیدی.

دون‌کیشوت کوچک‌ام
از خواب برخیز 
صورت‌ات را بشوی
 و لیوان شیرت را بنوش.
پس از آن خواهی فهمید
همه‌ی مردانی که بر آنان عشق ورزیدی،
کاغذی بودند...

شعر: نزار قبانی
ترجمه: فاطمه حق‌وردیان

 

پی‌نوشت:
خسته‌ام. دل‌ام هیچ چیز نمی‌خواهد این روزها. از آن من ِ پرشور بیست سالگی‌ام هیچ چیز نمانده برام. دل‌ام پر می‌کشد برای نیمه‌ی اسفند. وعده‌ی دیداری دارم با آسمان. نخ‌ام نازک شده این روزها. خیلی نازک. کاش دوام بیاورم تا آن روز...
اینجا را سپید‌پوش کرده‌ام پیشاپیش. تا سپیدی نیمه‌ی اسفند...