چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥

حیرانی۱

روی تخت دراز می‌کشی. پاهایت را جمع می‌کنی. مثل دوران جنینی‌ات می‌خوابی. دستان‌ات را زیر بغل‌ات پنهان می‌کنی. سرم را روی صورت‌ات خم می‌کنم. موهایم روی صورت‌ات می‌ریزد. پلک می‌زنی. می‌خواهم با تو حرف بزنم. دست‌ام را به صورت‌ات بکشم... دست‌ام فرو می‌رود. خون روی صورت‌ام شتک می‌زند. نگاه‌ام می‌کنی و من دانه دانه خرده شیشه‌ها را از سر و چشم‌ات بیرون می‌کشم. حتا آه نمی‌کشی... لب‌ام را روی لب‌های تاول‌زده‌ات می‌گذارم...


¤
روی لبه‌ی پنجره نشسته. صدایش می‌زنم.
-دارم ستاره جمع می‌کنم.
یکی را بر می‌دارم و گوشه سرم می‌زنم.
-مثل ماه شدی عروسک!
می خندم: اما تو یک مترسکی. تا ریشه مترسک!
چاقو را توی گوشت‌ات فرو می‌کنی. فرو می‌ریزم. پر و کاه از اتاق پر می‌شود.

¤
روی تخت طاق‌باز دراز کشیده‌ای. نزدیک می‌آید. بالای سرت می‌ایستد. دارم از تب می‌سوزم. شیشه‌ی الکل را سر می‌کشی. بخار از من بلند می‌شود و توی چشمان‌ات می‌نشیند. چشمان‌ات را می‌بندی. بند پاره می‌شود. از آن بالا می‌خندی. چشم‌ام را می‌بندم. آرام آرام اوج می‌گیرد و من  ته
                      ن
                      شین
                      می
                       ش
                       وم...

 

پی‌نوشت:
آیا شاعران از رحم رنج زاده می‌شوند؟ یا تنها این من‌ام که در چشمان‌ام تاریخ گریه را خلاصه می‌کنم؟ (نزار قبانی)
خسته‌ام. آن‌قدر که دل‌ام می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم و دیگر باز نکنم. دل‌ام از این‌همه سیاهی خسته شده... احمقانه است ادامه دادن وقتی گوش تا گوش زندگی‌ات تاریکی است و حتا هیچ، حتا هیچ افق روشنی پیش‌روی زندگی لعنتی‌ت نیست. حالا اگر هزار بار حافظ بیاید و در صدای تو روشن‌ترین غزل‌هایش را زمزمه کند، حتا خود خدا محمدش را بفرستد توی شب‌ام و آیه‌های بشارت بخواند برام، حالا اگر دست‌های تو حتا سمت چشم‌های یکسره تاریک‌ام به نوازش گشوده شود، حالا دیگر هیچ چیز آرام‌ام نمی‌کند. هیچ چیز حتا قرص کامل صورت تو یا تمام قد خدا...