|
پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥ هنوز صدای آژیر قرمز و صدای ضدهواییها و غرش هواپیماها از یاد من و همنسلهای من نرفته. هواپیماهایی که معلوم نبود باران بمبهایشان را روی سقف کدام کودک ترسخورده میریزند. با اینکه شمال ایران تنها چندبار مورد حمله هوایی قرار گرفت، من هنوز آن نوارچسبهای سفید و قهوهای روی شیشهها را یادم هست. صدای آژیرهای پیدرپی و نگرانی چشمهای سیاه و غمگین مادرم، که از امروز من جوانتر و کمسالتر بود... بوی گلایولها و پرچمهای افراشته، قبرهای سفید متحدالشکل و عکسهای توی قاب. عکسهایی که از حالای من خیلی خیلی جوانتر بودند... حالا این مجسمههای بلاهت کامل شدن چرخه کامل لعنتی هستهای کوفتیشان را جشن گرفتهاند! . . . . شعر پایین ربطی به نوشتهی بالا ندارد!
سال ِ هزار و سیصد و بی تو، سرنگ، مرگ سال ِ هزار و درد، هزار و سیاهرنگ یک دور ِ باطل است که طی میکنم مدام یک عمر بیدلیل سر ِ هیچ و پوچ جنگ من یک زنام - پر از هیجانات ِ بیدلیل - تو یونس ِ منی ته ِ دریا که یک نهنگ↓ هر شب به لایلایی ِ تو گوش میکند دور از صدای ِ تو دل ِ من تنگ، تنگ، تنگ... هر شب دراز میکشم اینجا بهروی ِ تخت غمگین و خسته... ساکت و تنها... پریدهرنگ دلتنگ، منگ، راه ِ نفسْ بسته... میخورد پاندول ِ لعنتی به ته ِ مغز من: دَ دَنگ پس کی تو قفل ِ قلب ِ مرا باز میکنی با آن کلید ِ نقرهای ِ کوچک ِ قشنگ؟! من احتیاج... من به نفسهات... پس سریع با پُست ِ پیشتاز برایم... که بیدرنگ↓ من میکُشم یه شب خودمو با تنفسات من میکُشم یه شب خودمو با همین سرنگ! اردیبهشت ۸۳ پینوشت:
|
|