پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

 

 هنوز صدای آژیر قرمز و صدای ضدهوایی‌ها و غرش هواپیماها از یاد من و هم‌نسل‌های من نرفته. هواپیماهایی که معلوم نبود باران بمب‌هایشان را روی سقف کدام کودک ترس‌خورده می‌ریزند. با اینکه شمال ایران تنها چند‌بار مورد حمله هوایی قرار گرفت، من هنوز آن نوارچسب‌های سفید و قهوه‌ای روی شیشه‌ها را یادم هست. صدای آژیرهای پی‌درپی و نگرانی چشم‌های سیاه و غمگین مادرم، که از امروز من جوان‌تر و کم‌سال‌تر بود... بوی گلایول‌ها و پرچم‌های افراشته، قبرهای سفید متحد‌الشکل و عکس‌های توی قاب. عکس‌هایی که از حالای من خیلی خیلی جوان‌تر بودند...
کودکی‌ام که هر روز با آوردن پیکر جوانی از خانواده‌ی پدر و مادرم می‌گذشت. پسرعموی پدر، پسرعموی مادر، پسرعمه مادر، پسر عمه پدر،...
استخوان‌های پا و جمجمه‌ای که جای جوان ۱۸۰ سانتی آمد و مادرش تا ماه‌ها پس از آن نتوانست روی پاهای خودش راه برود. مردی که در عروسی دخترش هم رخت عزای تنها پسرش را از تن بیرون نکرد...

حالا این مجسمه‌های بلاهت کامل شدن چرخه کامل لعنتی هسته‌ای کوفتی‌شان را جشن گرفته‌اند!
به‌خدا کودکان فردای سرزمین من به‌جای اورانیوم غنی شده به صلح و آرامش نیاز دارند.  آخر این‌ها که نمی‌فهمند جنبیدن زیر پوست زنی که سیاه پوشیده یعنی چه. می‌فهمند؟
همه‌ی کودکی من و نوجوانی‌ام و این سال‌های پرشتاب جوانی‌ام در ترس گذشته و می‌گذرد. ترس از دست‌دادن! هی، کدام شما می‌فهمد ترس از دست دادن یعنی چه؟ می‌فهمید؟!

.

.

.

.

شعر پایین ربطی به نوشته‌ی بالا ندارد!

 

سال ِ هزار و سی‌صد و بی تو، سرنگ، مرگ

سال ِ هزار و درد، هزار و سیاه‌رنگ

یک دور ِ باطل است که طی می‌کنم مدام

یک عمر بی‌دلیل سر ِ هیچ و پوچ جنگ

من یک زن‌ام - پر از هیجانات ِ بی‌دلیل -

تو یونس ِ منی ته ِ دریا که یک نهنگ↓

 هر شب به لای‌لایی ِ تو گوش می‌کند

 دور از صدای ِ تو دل ِ من تنگ، تنگ، تنگ...

هر شب دراز می‌کشم اینجا به‌روی‌ ِ تخت

غمگین و خسته... ساکت و تنها... پریده‌رنگ

دلتنگ، منگ، راه ِ نفسْ بسته... می‌خورد

پاندول ِ لعنتی به ته ِ مغز من: دَ دَنگ

پس کی تو قفل ِ قلب ِ مرا باز می‌کنی

با آن کلید ِ نقره‌ای ِ کوچک ِ قشنگ؟!

من احتیاج... من به نفس‌هات... پس سریع

با پُست ِ پیشتاز برایم... که بی‌درنگ↓

من می‌کُشم یه شب خودمو با تنفس‌ات

من می‌کُشم یه شب خودمو با همین سرنگ!

                                       اردی‌بهشت ۸۳

پی‌نوشت
گیج‌ام، خواب‌ام، گنگ‌ام، شناورم... مثل وقتی که آرام و ساکن روی آب دراز می‌کشی و چشم‌ها را می‌بندی. توی دل‌ات دعا می‌کنی شناگرهای دیگر وقت گذشتن از کنارت چشم‌هایشان را باز کنند. آخر توی این حال ِ بی‌حسی، تنه‌ خوردن به قیمت از دست دادن تعادل و خوردن مقادیر متنابهی آب کلر زده و بو گندو و در آمدن از حال‌ ِ خوش ِ بی‌خیالی و رخوت است. فقط نمی‌دانم وقتی این شناوری تمام شد چه در انتظارم است...