یا من اسمه شفا. . .
حوالی پائیز هشتاد و سه بود. همه جور دکتری رفتهبودیم. مغز و اعصاب، قلب و عروق،... آزمایش، اسکن، ام آر آی، اکو، نوار مغزی، نوار قلبی، نوار ِ کوفت!
دکترها سوادشان ته کشیدهبود و او جلوی چشمهای بیتاب من داشت تمام میشد. تنها بودم و همهی دنیا برام کم آمدهبود. وقتی درد میکشید و آن حملهها شروع میشد، از من ِ احمق جز اشک ریختن و دست و پاچلفتی بازی کاری برنمیآمد. شبها بالای سرش مینشستم و نفسکشیدناش را میپاییدم...
حتا یادآوری آن روزها...
حالا قلب ِ عزیز ِ مادر ِ یکتا...
دعا کنید...
برای این کوچولو هم...
پینوشت:
از خوابِ تو پریدهام و آمدهام تکیه دادهام به پایههای صندلی ِ کنار ِ شومینه. گرمای آتش و سوز ِ سرمای پای پنجره حس و حال ِ عجیبی دارد نصفهشبی... دارم فکر میکنم به خوابام. و اینکه چه زنده و ملموسای برام هنوز... حتا توی خواب... و اینکه چند هزار سال باید بگذرد که من جرأت کنم آن مسیر ونک تا سر ِ نیایش و برعکس را تنهایی قدم بزنم؟ یا بنشینم روی یکی از آن نیمکتهای سبز ِ لعنتی ِ عزیز؟
میآید و وسط هال میایستد: بیداری هنوز؟
- ها...
- بخواب دیگه...
- خب
- به کی تندتند اس.ام.اس میزنی نصفه شبی؟
- هیشکی... بازی میکنم.
(هالوژنهای اینطرفی را روشن میکند.)
- واسهچی گریه میکنی؟
- هیچچی مامان. Game Over شدم...
بعد از تحریر:
سگهای زیادی دور و برم پارس میکنند. اما چیزی که دربارهی تو آزارم میدهد، بوی گندی است که وقت ِ پارس کردن از لای ِ دندانهای مردهخوارت بیرون میزند. لطفن بعد از این، دهانات را آنطرفتر بگیر.