جمعه ۱ دی ۱۳۸٥

 

خوش است خلوت اگر يار يار ِ من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مــدار خدايا که در حريم وصــــال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

همای گو مفکن سايه‌ی شرف هرگز
در آن ديار که طوطی کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

 

پی‌نوشت:
مثل دانه‌های سرخ انار دل‌ام را توی مشت‌ات گرفته‌ای و هی... دارم دانه دانه له می‌شوم يوسف...