دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥

 

آنگاه که خشم شعله زد و بالا گرفت،
و همديگر را مرده و نابود خواستيم،
شايد نمی‌دانستيم که دنيا
چه جای کوچکی است برای هر دومان.

چه بی‌رحمانه تن می‌خراشند تيغ‌های خاطره
-اين شکنجه‌گران بی‌رحم-
و آنگاه در شبی عذاب‌آلود در گوش تو می‌خوانند:
رفته‌است محبوب تو برای هميشه!
و آنگاه از ميان دود عودی که می‌سوزد
با شادی، تهديد و اضطراب خيره می‌شوند به تو
با چشمانی که توان گريز از آن نيست.
و قلب تو آرام آرام درهم می‌شکند.

                                 (آنا آخماتووا - ترجمه احمد پوری)

پی‌نوشت۱:
 فراز و فرودها يک روز تمام می‌شود. زندگی با چرخ دنده‌هاش هموارت می‌کند. دست و پا زدن‌ها يک روز جايشان را به تسليمی از سر ناچار می‌دهند، ناگزير! بايد بگذاری تيغ لعنتی، کار خودش را بکند. با تکان‌‌های اضافی تنها خودت را زخمی‌تر می‌کنی...
پی‌نوشت۲:
درد است كه آدمي را راهبر است در هر كاري كه هست. تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد او قصد آن كار نكند و آن كار بي درد او را ميسّر نشود...  (فيه ما فيه - مولانا)