شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥

السلام علیک یا علی بن موسی. . .

 

آبان ۸۴ /

خسته و مبهوت نشسته‌ام روی آخرین پله‌ی روبروی ضریح. سرم را تکیه داده‌ام  به دیوار و آرام زیر لب زمزمه می‌کنم. السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل‌الله... السلام علیک یا وارث اسمعیل ذبیح‌الله... السلام علیک یا وارث موسی کلیم‌الله... السلام  علیک یا وارث عیسی روح‌الله... دخترک دوازده سیزده‌ ساله‌ای کمی آن طرف‌تر، برای چندمین‌بار از زمان حضورش تشنج می‌کند و چندی بعد آرام می‌گیرد. من همچنان زمزمه می‌کنم. ناگهان ولوله‌ای در حرم می‌افتد. دخترک بلند می‌شود. با همه‌ی وجود نام‌اش را صدا می‌زند. دخترک، فلج مادرزاد، همین‌جا به فاصله‌ی اندکی از من روی پاهایش می‌ایستد و او را به نام صدا می‌زند. من فقط... همه دیوانه شده‌اند. دخترک را  بیرون می‌برند. من سر جای‌ام هنوز مبهوت‌ام و دیگر زمزمه‌ هم نمی‌کنم.
با او قهرم. خسته‌ام. آمده‌ام آرام‌ام کند... آمده‌ام که نمی‌دانم چه بشود... اما او که خوب بلد است. نه؟

 

آذر ۸۴/

بیمارم. چهار روز است جز قطره آب‌هایی که به زور در حلق‌ام می‌ریزند چیزی نمی‌خورم. خیال می‌کنم دارم می‌میرم. دراز کشیده‌ام و هیچ چیز نه می‌بینم، نه می‌شنوم...
صدایش خسته‌است.
می‌گوید: تا نزدیک‌های صبح روبروی ضریح نشستم و صدایش زدم. او را صدا می‌زدم و برایت...نزدیک صبح برگشتم هتل. چشم‌هایم گرم شده بود که دیدم‌اش. آمده بود و تو را صدا می‌زد. می‌گفت آرامشی به او می‌دهم که حتا در خیال...
نگذاشتم جمله‌اش را تمام کند. گفتم: دست از سرم بردارید. من آرامش هیچ‌کس را نمی‌خواهم. من هیچ‌چیز نمی‌خواهم. رهایم کنید...
من هیچ چیز نمی‌خواستم. هیچ چیز!

 

 

تاریخ‌اش درست یادم نیست. شاید اسفند ۸۴/

آمده‌ام توی حرم. دور تا دور، بین چادرهای سیاه، مردانی سبزپوش با چشم‌های آبی ِ پررنگ نشسته‌اند. من روی پله‌ی همیشگی‌ام می‌نشینم. اطراف ضریح را چادرهای سیاه گرفته‌اند. صدایم می‌زند. تب دارم و صدایش مثل آبی خنک بر حرارت پوست‌ام می‌نشیند. می‌لرزم. می‌گوید جلوتر بیا. چادرهای سیاه کنار می‌روند. ضریح باز می‌شود...  توی آغوش‌اش دارم زار می‌زنم. دستهایش از دست‌های مادرم هم نرم‌تر است. بوی تن‌اش آشناست. مثل کودکی توی آغوش اش خودم را رها می‌کنم. او دارد نوازش‌ام می‌کند. می‌فهمی؟ دارد نوازش‌ام می کند...
 چشم‌هایم را که  وا  می‌کنم، نیست. مثل دیوانه‌ها دنبال‌اش می‌گردم. نیست. دیگر نیست.  بوی تن‌اش را اما هنوز حس می‌کنم. حس می‌کنم! می‌فهمی؟

پی‌نوشت:
آغوش‌اش را می‌خواهم. حتا اگر برای دوباره داشتن‌اش، همه‌ی آن همه‌ را قرار باشد از نو از سر بگذرانم. می‌فهمی؟

السلام علیک یا علی بن موسی ایها الرضا... رضا... رضا... رضا... علیه‌السلام!