جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

 

خیلی حرف‌ها هست توی قلب آدم که نمی‌شود همین‌طور بی‌محابا برداری و بگذاری پیش چشم همه. خیلی زخم‌ها هست یک جای ندیدنی آدم که نمی‌توانی جایی نشان‌شان بدهی. بعضی دردها حرمت دارند. مثل ناموس آدم هستند. گفتن از آن‌ها پیش چشم نامحرم کراهت دارد...
بعضی شب‌ها مثل امشب، دل‌ام آغوش عزیزت را می‌خواهد. بزرگ. قدر غصه‌های ناگفتنی امشب‌ام. دلم می‌خواهد همین طور که توی آغوش‌ات گم می‌شوم، برایت همه‌ی قصه‌ی تلخ‌مان را گریه کنم. این چشمه خشک نمی‌شود ماه من! هیچ‌وقت... دل‌ام امشب آغوش‌ات را می‌خواهد. بزرگ و صبور. دل‌ام امشب سر ِ گریستن دارد. گریستن از سر ِ درد... درد... درد...
دارم کم‌کم بزرگ می‌کشم. همراه این درد بدخیم که هر روز شکننده‌ترم می‌کند... من به صخره‌های محکم‌ات دل‌بسته‌ بودم نه این تخته‌پاره‌های رها... من از شب ِ دریا می‌ترسم. من می‌ترسم. می‌ترسم... بگو یکی بیاید تکه‌هایمان را از سر این موج‌ها بگیرد. بگو یکی بیاید آغوش‌اش از آغوش تو هم بزرگ‌تر... بگو بیاید از این گرداب بگیردمان... یک آغوش بزرگ که هردوتایمان را توی مهربانی‌اش جا بدهد...
اصلن بیا جایمان عوض... من نمی‌خواهم یوکابد باشم. من دل‌ام مادر بودن نمی‌خواهد. بیا من موسای تو باشم، تو مادر. قول بده همین جا بنشینی تا گهواره‌ام از راه برسد. من شنا کردن بلد نیستم. من از غرق شدن می‌ترسم... من از رها شدن می‌ترسم... من می‌ترسم. می‌فهمی؟
ما تنهاییم. خیلی هم تنها. حتا با هم... من از تنهایی می‌ترسم. از تنهایی بی‌تو وحشت دارم... خیلی ترسناک است که آدم به تنهایی تنها باشد... من ترسو شده‌ام. خیلی هم ترسو. این ترس مثل یک غده‌ی موذی همین‌طور بی صدا دارد توی اندام‌ام تکثیر می‌شود. ریشه می‌دواند. مثل درد توی تن‌ام می‌پیچد. به تو چنگ می‌زنم و تو در خودت جمع می‌شوی. کوچک می‌شوی. من از تو وقتی دور و کوچکی می‌ترسم...
دل‌ام امشب آغوش‌ات را می‌خواهد. بزرگ و صبور. دل‌ام امشب سر ِ گریستن دارد. گریستن از سر ِ درد... درد... درد... می‌فهمی؟

پی‌نوشت:
من منتظر بازگشت ِ تو هستم. دست ِ خودم نیست. من منتظر غیر منتظره‌ام... (فراتر از بودن و موتسارت و باران/ کریستین بوبن)