ما در پلازا همديگر را بدرود گفتيم
در پيادهروی آنطرف خيابان
من روی برگرداندم و پشت ِ سرم را کاويدم
تو برمیگشتی و دستان ِ خداحافظیات در اهتزاز بود...
رودخانهای از وسائل نقليه
و مردم
از ميان ما میگذشت.
۵ بعد از ظهر بود.
آيا من نمیدانستم
که پس از آن رودخانهی دوزخی ِ غمبار
ديگر هرگز همديگر را نخواهيم ديد؟
ما همديگر را گم کرديم
و يکسال بعد تو مرده بودی
و من حالا يادهايم را میکاوم
و خيره بدانها مینگرم
و فکر میکنم اين اشتباه است
که انسان با خداحافظی ِ جزئی
مبتلای ِ جدايی بینهايت شود...
شب ِ قبل
پس از شام بيرون نرفتم
و سعی کردم چيزهايی بفهمام.
دوره کردم
آخرين درسی را که افلاطون
در دهان معلماش گذاشت:
«چون جسم بميرد روح میتواند بگريزد!
روح نمیميرد.»
گفتن ِ بدرود
برای انکار جدايی است.
آدمها خداحافظی را اختراع کردند
زيرا فکر میکنند بیزوالاند
با اينکه میدانند
زندگیشان را دوامی نيست.
در ساحل کدام رودخانه
اين گفتگوی نامعلوم را فرو خواهيم گذاشت؟
آيا ما دو تن
دليا و بورخس
اهل شهری نبوديم که به يکباره در جلگهها ناپديد شد؟
(خورخه لوئيس بورخس)