قصهی تلخی استاينکه من؛تاوان ِ اشتباه ِ مردی هستم،که دوستاش میدارم...وقتی که رعشههاشبر فلسهای نقرهایام چنگ میزنند،دیوانهوارزندگیم رانذر ِ رهايیش میکنم!
پینوشت:من آبستن ِ تولد ِ يک پيامبرم. درد میکشم...