سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

«من زندان توام يونس!»

قصه‌ی تلخی است
اينکه من؛
تاوان ِ اشتباه ِ مردی هستم،
که دوست‌اش می‌دارم...
وقتی که رعشه‌هاش
بر فلس‌های نقره‌ای‌ام چنگ می‌زنند،
دیوانه‌وار
زندگی‌م را
نذر ِ رهايی‌ش می‌کنم!

 

پی‌نوشت:
من آبستن ِ تولد ِ يک پيامبرم. درد می‌کشم...