دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

 

هو الرحیم

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عيــــــد به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک ميکده‌ی عشق را زيارت کرد...

خداوند ِ خدا سال قبل، درست در چنين زمانی با دست‌های مهربان ِ عزيزش يک عيدی ِ خيلی خيلی خيلی بزرگ به من داد. چيزی فراتر از باور... هنوز که هنوز است، هر روز که می‌گذرد، قيمتی بودن اش بيشتر رخ می‌نمايد...
 تو فکر می‌کنی امسال در مشت‌های عزیز ِ  مهربان‌اش برايم چه دارد؟
دل‌ام می‌خواهد سرم را بر دامن ِ بلند ِ سپيدش بگذارم تا نوازش‌ام کند...گمان می‌کنی اميدی هست؟
به يک ايمان ِ قوی محتاج‌ام. به يک يقين ِ آرامش‌بخش... هنوز کمی‌ می‌ترسم از رها کردن ِ خودم... می‌ترسم مثل پطرس در آب فرو بروم... هنوز ايمان ِ يوکابد را ندارم تا موسی‌ام  -دردانه‌ام- را به نيل بسپارم. برايم دعا می‌کنی؟

پی‌نوشت:
و عسی ان تکرهوا شيً و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيً و هو شرٌ لکم...