سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

چهارپاره‌ای برای بيقراری‌های من و ناممکنی‌های تو

يک.
فرار عقربه‌ها روی ۱۰ ‌
آتش‌بازی شبانه‌ام شروع می‌شود
يکی تو می‌چينی،
يکی من!
اين‌طوری که پيش می‌رويم،
ستاره‌ای در آسمان نمی‌ماند...

دو.
مثل تيری که از چله‌ی کمان رها کرده‌باشی،
اين روزها دنبال دل‌ام می‌دوم.
ايران ِ من را به توران ِ کدام درخت دوخته‌ای
که هرچه می‌دوم نمی‌رسم؟!

سه.
کوير در قامت ِ دريا
معنا می‌گيرد،
سنگ در بستر ِ رود...
روز‌هاست
کنار ِ صخره‌ات
شروع ِ چشمه را
به انتظار نشسته‌ام!

 چهار.
بگو به ماه نتابد
شب از گيسوان من پايين بيايد
درهای خانه را باز...
...گذاشته‌ام
تا به آفتاب قدم بگذارد!

 پی‌نوشت۱:
...و هميشه خاطرات ِ عاشقانه، از «نخستين روز، نخستين ساعت، نخستين لحظه، نخستين نگاه و نخستين کلمات آغاز می‌شود.» همان‌گونه که سياست از نخستين زندان، نخستين شلاق، و نخستين دشنام‌های يک بازپرس. عشق نَفْس ِ نخستين است، و درد: درد ِ جاری، نخستين ِ هميشه.
...خداوند ِ خدا، پيش از آن‌که انسان را بيافريند، عشق را آفريد. چرا که می‌دانست انسان بدون ِ عشق، درد ِ روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون ِ درد ِ روح، بخشی از خداوند ِ خدا را در خويشتن ِ خويشْ نخواهد داشت... (نادر ابراهيمی- يک عاشقانه‌ی  آرام)

پی‌نوشت ۲:
آيا شاعران
از رحِم ِ رنج زاييده می‌شوند،
يا تنها اين من‌ام
که در چشمان‌ام تاريخ ِ گريه را خلاصه می‌کنم؟!   (نزار قبانی)

پی‌نوشت آخر:
و شايد آخرين يادداشت:
شايد بعد از ماه‌ها خودم را، زندگی‌ام را، خواسته‌هايم را، دلبستگی‌هايم را بازيافته‌ام. شايد بعد از سال‌ها شوق زندگی را در جان‌ام احساس می‌کنم. دل‌ام نمی‌خواهد سنگ‌ريزه‌های کوچک حتا اندکی از زلالی‌ام را کدر کنند. آسمان‌ام را بی‌ابر می‌خواهم و ماه‌ام را به تمامی... آن‌چه دارم به سختی بازيافته‌ام و اجازه نمی‌دهم احدی آن را بياشوبد.
شايد آن عطر ِ پريده راست می‌گفت، آشيان‌ام را بايد بالاتر از ارتفاع اين مگس‌ها بنا کنم. بالاتر از ارتفاع ِ لاشخورها...
و من گم شدن در بی‌نشان را بار ديگر می‌آزمايم...
گم شدن در بازوان ِ خداوند ِ خدا...

خدا...