جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥

 

مدام توی چاه پيراهن‌ام بالا می‌آورم. خيلی حرف‌ها برای نگفتن دارم. تمام اين‌همه وقت خواسته‌ام تو را از خودم دريغ کنم و هر چه دور می‌شوم دل‌ام به تو نزديک‌تر می‌شود و نمی‌دانم چرا هر چه می‌سوزم خاکستر نمی‌شوم. مدام می‌نويسم و دور می‌ريزم. خيلی حرف‌ها برای نگفتن دارم و نمی‌خواهم تاول‌های دل‌ام را نشان‌ات بدهم و نمی‌خواهم ببينی چه‌طور در سکوت ذره ذره سوخته‌ام و فقط می‌خواهم بگويی چرا هر‌قدر می‌سوزم تمام نمی‌شوم... هر‌چه می‌سوزم خاکستر نمی‌شوم. شبيه اين شمع‌های ژله‌ای، هر‌چه می‌سوزم تمام نمی‌شوم و بگو کجا غير از پيراهن‌ام و توی دل‌ام می‌شود بالا بياورم. که نبينی خيلی توی دل‌‌ام صدايت می‌زنم و می‌ترسم برای بلندتر صداکردن و برای پاسخ شنيدن. که خيلی روزهاست خودم را از تو دور کرده‌ام و در گريز از تو لذتی است که در کنار تو بودن نداشتم... هی تاول‌های دل‌ام را فوت می‌کنم و می‌خواهم با من بگويی چرا هر‌چه می‌سوزم خاکستر نمی‌شوم، تمام نمی‌شوم... خيلی روزهاست تو را لای سجاده‌ی ترمه‌ام پنهان کرده‌ام، و خيلی وقت‌ها مثل آن دانه های سرخ عقيق که حالا نيست نوازش‌ات می‌کنم و دل‌ام هوايت را که می‌کند، هی تند‌تند می‌گويم ...يا سيد کريم، نجينا... و هی تند‌تند زبانه می‌کشم و می‌سوزم و تو بگو چرا هرچه می‌سوزم تمام نمی‌شوم. چرا هرچه توی چاه پيراهن‌ام بالا می‌آورم خالی نمی‌شوم و چرا هرچه صدايت می‌کنم دل‌ام آرام نمی‌شود و قرار نمی‌گيرم. شبيه اين شمع‌های کوچک ژله‌ای که هر چه می‌سوزد و نگاه‌اش می‌کنم تمام نمی شود. تمام نمی‌شوی. به من بگو چرا نمی‌شود تمام ات کنم و چرا يادم نمی‌رود که تو حرف نمی‌زنی تا بيشتر صدايت کنم و من توی دل‌ام صدايت می‌کنم و دل‌ام نمی‌خواهد ديگر صدايم‌کنی. توی دل‌ام حرف می‌زنم، حرف می‌زنم، حرف می‌زنم. آهسته توی دل‌ام با تو حرف می‌زنم و هيچ‌وقت توی دل‌ام ساکت نمی‌شوم... و تو را شبيه آن نی‌های باريک نی‌زار تجسم می‌کنم که در تو می‌دم‌ام و تو صدايم می‌کنی و من با خودم قرار گذاشته‌ام دهان‌ام را بشويم و سر قول‌ام هستم که تو را فقط توی دل‌ام صدا کنم. اما تو به من بگو چرا هر چه می‌سوزم تمام نمی‌شوم. بگو چرا هرچه می‌سوزم فقط تاول می‌زنم و خاکستر نمی‌شوم... فان الله مع الصابرين...

 پی‌نوشت:
استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتش‌ام...