یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥

 

{در سايه روشن. شايد پس از معاشقه. پشت به پشتِ هم روی زمين نشسته‌اند و سرهایشان را به هم تکيه داده‌اند. زن انگور می‌خورد. مرد سيگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}

زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون‌تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته‌تر، آ.
مرد: آ.
زن: من يه آی لطيف‌تر می‌خوام، آ.
مرد: آ.
با صدای بلند اما لطيف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی.
مرد:آ.‌
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای اعتراف کنی خيلی خری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بگی برام می‌ميری.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی لباسات رو درآر.
مرد: آ.
زن: بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای ازم بپرسی چرا دير اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌که بخوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌که بخوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌که ازم بخوای يه چيزی برات بيارم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌که بخوای بهم بگی خوشبختم.
مرد: آ.
زن: بگو آ، مثل اين‌که بخوای بهم بگی ديگه هيچوقت نمی‌خوای من رو ببينی.
مرد: آ.
زن: نه، اين‌جوری نه.
مرد: آ.
ببين اگه به حرفم گوش نکنی ديگه بازی نمی‌کنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی ديگه هيچ‌وقت نمی‌خوای من رو ببينی.‌
مرد: آ...
زن: آهان. حالا خوب شد. حالا بگو آ، يه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بدون من خيلی بد خوابيدی، که فقط خواب من رو ديدی، و صبح خسته و کوفته بيدار شدی. بدون اين‌که هيچ ميلی به زندگی داشته باشی.
مرد: آ...
زن: آهان. بگو آ، انگار که می‌خوای يه چيز خيلی مهم بهم بگي.‌
مرد: آ.
زن: بگو آ انگار که بخوای بهم بگی که ديگه ازت نخوام بگی آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ، انگار که می‌خوای بگی فقط با آ حرف‌زدن خيلی عاليه.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که بگم آ.
مرد: آ.
زن: ازم بخواه که يه آی لطيف بگم.
مرد: آ.
زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟
مرد: آ؟
زن: بهم بگو که دارم ديوونت می‌کنم.
مرد: آ.
زن: و اينکه ديگه حوصله‌ات سر رفته.
مرد: آ.
زن: خب، من قهوه می‌خوام؟
مرد: آ؟
زن: معلومه که می‌خوام.

           {مرد بلند می‌شود و برای زن قهوه می‌ريزد.}

مرد: آ؟
زن: آره يه قند کوچولو، مرسی.
مرد: {پاکت سيگارش را به سوی او می‌گيرد.} آ؟
زن: نه خودم دارم.

      {زن پاکت سيگارش را بيرون می‌آورد و سيگاری از آن بيرون می‌کشد.}

مرد: {فندکش را به سوی او می‌گيرد.} آ؟
زن: فعلن نه، مرسی.
مرد: آ؟
زن: نمی‌دونم... شايد... ترجيح می‌دم امشب خونه غذا بخوريم.
مرد: آ.
باشه، ولی آخه سس‌اش رو داريم؟
مرد: آ.
مرد: پس بريم بيرون.
مرد: آ.
زن: پس همين‌جا بمونيم.
مرد: آ...
زن: بيا اين‌جا...
مرد: آ...
زن: تو چشام نگاه کن.
مرد: آ.
زن: تو دلت يه آ بگو.
مرد: ...
زن: مهربون‌تر.
مرد: ...
زن: بلندتر و واضح‌تر، برای اينکه بتونم بگيرمش.
مرد: ...
زن: حالا يه آ تو دلت بگو، انگار که می‌خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: ...
زن: يه بار ديگه.
مرد: ...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار می‌خوای بهم بگی هيچ‌وقت فراموش‌ام نمی‌کنی...
مرد: ...
زن: يه آ تو دلت بگو، انگار می‌خوای بگی خوشگلم.
مرد: ...
زن: حالا می‌خوام يه چيزی ازت بپرسم... يه چيز خيلی مهم... می‌خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده‌اي؟
مرد: ...
زن: آ؟
مرد: ...
زن: ...
مرد: ...

(نمايش‌نامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست‌دختری در فرانکفورت دارد»/ماتئی ويسنی‌يک/برگردان: تينوش نظم‌جو/نشر ماه‌ريز)

 پی‌نوشت:
خيلی روزها‌ست که سعی می‌کنم خيلی آدم‌ها را ببخشم. خيلی روزهاست که سعی می‌کنم رد لگد‌هايشان را از روی صورت‌ام پاک کنم. من زبان چهارپايان را بلد نيستم. نيازی هم به آموختن‌اش ندارم. نمی‌دانم طبيعت چهارپايان چگونه‌است. اما می‌دانم سرشت آدميان اين‌است که پس از دير زمانی از آزار دادن  ديگران دست می‌کشند. من اما حتا منتظر خستگی‌شان هم نمی‌مانم. خب يعنی اين را بايد خدمت ِ... خب نمی‌دانم می‌شود چيزی خدمت چهارپايان عرض کرد يا نه... پس اين را بگويم که مدت‌هاست هيچ‌کس (انسان يا هر چيز ديگر...) در من  هیچ خشمی‌ برنمی‌انگيزد. اينطور خواسته‌ام که آنچه را که پسندم نيست نبينم. نمی‌بينم!
حتا به ريشخندی در دل هم مهمانتان نمی‌کنم... ياوه‌گويی‌هايتان تا به ابد هم ادامه يابد اگر، پس از اين سطری از من نخواهيد خواند...
حکايت واگذاری حق و ناحق‌ است. مدت‌هاست از تشخيص حق و ناحق و دنبال دليل چيزها گشتن دست برداشته‌ام. من خيلی شب‌ها توی تاريکی خانه‌ام سعی کرده‌ام توی دل‌ام خيلی‌ها را... نتوانسته‌ام... سخت است... هنوز هم نمی‌توانم بگذرم. تنها چشم‌هايم را می‌بندم و نمی‌بينم. تنها واگذارتان کرده‌ام به او که می‌گويد (أسمع و أری...)...
من از گذشت کردن عاجز شده‌ام... ديگر هيچ چيز دل‌ام را مهربان‌تان نمی‌کند... برويد و با خدای من پنجه در هم بيندازيد...

و إن عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خيرٌ للصابرين. واصبر و ما صبرک الا بالله و لاتحزن عليهم و لاتک فی ضيق مما يمکرون...     (نحل-۱۲۶ تا ۱۲۷)
و اگر کسی به شما ستمی رسانيد به‌قدر آن انتقام بگيريد و البته اگر صبوری کنيد برای صابران پاداشی بهتر خواهد بود. برای خاطر خدا صبر و تحمل پيشه کن و بر آنان غمگين مشو و از حيله‌ی آنان دلتنگ مباش...