چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥

 

چرا از من می‌خواهی برایت بنویسم؟
برای چه می‌خواهی
پیش رویت
چون انسان اولیه عریان شوم؟
نوشتن
تنها چیزی است که برهنه‌ام می‌کند...

هنگامی ‌که سخن می‌گویم،
خویشتن را در لباس‌هایی پنهان می‌کنم
اما زمانی‌ که می‌نویسم،
چون گنجشکان پائیزی
سبکبال
به نرمی رها می‌شوم...

هنگامی ‌که می‌‌نویسم،
از تاریخ جدا می‌شوم.
از جاذبه‌ی زمین می‌گریزم
و چون ستاره‌ای
در فضای چشمان‌ات
می‌گردم!

شعر از: نزار قبانی
ترجمه: فاطمه حق‌وردیان

 پی‌نوشت:
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
وان درد به صدهزار درمان ندهم...