شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

 

در نيمه‌ی بريده‌ی يک کابوس، مردی که مرده‌است خدا او را،
شب‌ها نشسته خسته و ناآرام بر روی صندلی اتاق‌ام با
پيراهن سپيد و نگاهی مات... لم داده خيره خيره به حجم من
مثل جنين ِ در رحم ِ مادر، در هم تنيده‌ام به خودم، تنها-
هی داد، داد می‌زنم و در من تخدير می‌شود هوس ِ مردن
تا داغ، داغ می‌شوی و انگار که سرد ِ سرد می‌شوم و... شب‌ها
تا چشم باز می‌کنم انگاری ترکيب می‌شود همه‌ی اوهام
تکرار می‌شود تب و تنهايی، تکرار می‌شود شبح و رويا
آغوش ِ باز ِ مرد ِ کفن‌پوشی با شاخه‌های نرگس ِ شيراز و...
له می‌شوم عجيب‌تر از هر شب... آوار می‌شوم به خودم اما،
ديوانه‌وار عاشق ِ اين ترس‌ام... ديوانه‌وار عاشق ِ ويرانی
يا اعتياد ِ ديدن ِ يک کابوس... مردی که مرده‌است خدا او را...

                                                                                اردی ‌بهشت ۸۱