یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥

 

بای ذنب قتلت؟

؟

توی گلويم انگار سرب داغ ريخته باشند...
نمی‌دانم...
. . .
به کدام گناه. . .؟!

*****************

هنگامی که گفتم دوست‌ات دارم،
می‌دانستم بر سنت قبيله‌ام می‌شورم
و ناقوس رسوايی‌ام را به صدا در می‌آورم...

هنگامی‌که گفتم دوست‌ات دارم،
می‌خواستم دروازه‌های ممنوع را بشکنم
و پستان‌های زنان را
از دندان‌های مردان رهايی بخشم
و بگذارم نوک پستان‌هايشان
چون دانه‌های سرخ زالزالک‌ها
در فضايی باشکوه
برقصد...

هنگامی‌که گفتم دوست‌ات دارم،
می‌دانستم
الفبايی جديد اختراع می‌کنم
در شهری که
خواندن نمی‌داند
واشعارم را
درمکانی بی‌مخاطب می‌خوانم
و در جام کسانی شراب می‌ريزم،
که موهبت مستی را نمی‌شناسند...

هنگامی‌که گفتم دوست‌ات دارم،
می‌دانستم که وحشی‌ها
با دشنه‌های مسموم
و کمان‌هايشان
به تعقيب‌ام می‌آيند
تصويرم را ترسيم می‌کنند
تا همه جا بچسبانند
و اثر انگشتم‌ را
در همه‌ی ايست‌های بازرسی توزيع می‌کنند
و برای سرم جايزه‌ای بزرگ می‌گذارند ‌
تا آن را چون پرتغالی فلسطينی‌
بر دروازه‌ی شهر آويزان کنند...

هنگامی‌که اسم‌ات را بر دفتر گل‌ها نوشتم،
می‌دانستم مردم پشت ‌سرم بدگويی می‌کنند
همه‌ی آل عثمان دشمن‌ام می‌شوند‌
همه‌ی مقدس‌مآبان
و همه‌ی سياست‌مدارها...

هنگامی‌که برپايی دولت عشق را اعلان کردم،
و گفتم‌ تو را شاه‌بانوی خودم می‌کنم،
می‌دانستم گنجشک‌ها
به وجد می‌آيند
و با من
اعلان انقلاب می‌کنند!

شعر از: نزار قبانی
ترجمه‌: فاطمه حق‌ورديان

پی‌نوشت:
تنها
هنگامی‌که خاطره‌ات را می‌بوسم،
                                   در می‌يابم ديری‌ست که مرده‌ام
چرا که لبانِ خود را
از پيشانی‌ِ خاطره‌ی تو سردتر می‌يابم.
از پيشانی‌ِ خاطره‌ی تو
                                            ای يار!
                                            ای شاخه‌ی جدا مانده‌ی من!

بعد از تحرير:
نمی‌دانم چطور اين شعرها را با آن بالايی‌ها...
لا‌ل شده‌ام. لال...
شما ببخشيد!