دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥

 

قصد نداشتم در اين‌باره چيزی بنويسم يکتا اما...
گفتی زمانی ما هم ۸ سال جنگيديم... ملتهای به ظاهر مسلمان تمام منطقه کجا بودند آن موقع؟!... حق با توست يکتای من... آن‌روزها هيچ کس به داد ما نرسيد. حتا همين فلسطين که اين‌همه سنگ‌اش را به سينه می‌زنيم و روز جهانی قدس برايش درست کرده‌ايم و خروار خروار پول اين مملکت را می‌فرستيم... حتا همين فلسطينی‌ها بعنوان مزدور مقابل ما و در ارتش دشمن ما می‌جنگيدند. اين‌ها از حافظه تاريخی ما پاک نشده يکتا. همان‌طور که آن روزهای تلخِ دهشت‌بار...
يکتا وقتی آژير قرمز می‌زدند يادت می‌آيد؟ صدای ضدهوايی‌ها... تابوت‌های پرچم‌پوش را يادت هست هنوز؟ ما که ترس و رنج را با ذره ذره‌ی وجودمان حس کرديم که بيش از همه بايد دل‌مان به حال آن کودکان معصوم وحشت‌زده...
يادت هست يک‌بار نوشتم همه‌ی زندگی‌ام در وحشتِ از دست‌دادن گذشته... تو می‌فهمی ترسِ از دست دادن يعنی چه يکتا... مگر نه؟
دل‌ام نمی‌خواهد هيچ کودکی مثل من تمام کودکی‌اش توی رنگ سياه پرپر بزند... يکتا گفتم من وقتی به‌دنيا آمدم مادرم ماه‌ها بود که سیاه‌پوش پدرم بود؟ گفتم تا هفت سالگی‌ام هرسال عيد نداشتيم چون هر چند ماه يکبار پيکر جوانی از خانواده‌ی پدری يا مادری... گفتم چه شب‌ها وحشت زده سرم را روی سينه‌ی مادرم می‌گذاشتم و با تپش‌های بيقرار و وحشت زده‌ی قلب‌اش به‌خواب می‌رفتم؟ گفتم از بس تلفن که زنگ می‌خورد، صدای زنگ در که می‌آمد خبر بود و خبرهای دلهره و اشک و سياه هنوز هم که  هنوز است از صدای زنگ در و تلفن بی‌موقع تمام وجودم فرو می‌ريزد؟
گفتم از بوی ميخک و گلايول چه بيزارم؟ گفتم چه ساعت‌ها عکس پدرم را روی آن خاک ترک‌خورده با صورت بی‌رنگ و موهای خونی که می‌ديدم در تنهايی خودم بی‌صدا توی دل‌ام می‌شکستم که حتمن او چقدر تشنه رفته که لب‌هايش از آن خاک ترک‌خورده‌ی بسترش چه اندازه ترک خورده‌تر است...؟ گفتم همه‌ی عمرم را در داشتن يک لحظه، حتا يک ثانيه از آغوش‌اش، حتا لمس دست‌هايش جان داده‌ام يکتا...؟ گفتم آرزوی همه‌ی کودکی‌ام، نوجوانی‌ام يا حتا همين حالا يک‌بار شنيدن صدای‌اش است که بگويد: فاتی...؟!...
گفتم چه روزها صبح‌های سرد پائيزی تنهايی رفته‌ام سر وقت‌اش و دست‌هايم را گذاشته‌ام روی آن سنگ سرد لعنتی و هی سعی کرده‌ام  تصور کنم  دست‌های مهربان‌اش کجای آن چند در چند لعنتی‌است...؟ آخر چند تا آلبوم عکس و يک حلقه‌ی عروسی با چند تا لباس نفتالين زده‌ی لعنتی کجای او را برای من پر کرده... يا آن آزمايشگاه کوچک لعنتی‌اش کی جای خالی بزرگ لعنتی‌اش را پر می‌کند؟ کی؟
کی آن نوار مصاحبه‌اش با آن صدای لرزان و نامفهوم می‌گذارد اين وجود تشنه‌ سيراااااااب شود از حرف زدن‌اش، از...؟ کی؟
يا اصلن اگر او بود من اين‌همه را که از سر گذراندم، اتفاق می‌افتاد؟ يا اين لاشخورها می‌توانستند بالای سرم جولان بدهند و نرينگی‌شان را و پستی شان را روزی هزاربار توی گوش‌ام داد بکشند و من تنها سکوت، تنها سکوت، تنها سکوت...
های يکتا...
انقدر خسته‌ام که نمی‌دانی...
اين‌ها را گفتم که بگويم من اين رنج هزارباره را حتا برای بچه‌های اسرائيلی هم نمی‌خواهم... برای هيچ‌کس...
اين‌روزها خودم را از خبرهای اين‌همه وحشت دور می‌کنم. من از اين احمق‌هايی که ميزگرد و مستطيل‌های مسخره راه انداخته‌اند و دلاوری‌های  نصرالله را (که گاهی متاسف می‌شوم چرا پيش از اين تحسين‌اش می‌کردم...) توی حلق ملت فرو می‌کنند همان‌اندازه بيزارم که از احمق‌های دسته‌ی دوم که در پی‌نوشت پست قبلی‌ام نوشتم!
يکتا
يکتا خانوم‌ام
يکتا...

پی‌نوشت:
من به‌کدام دل‌خوشی می خورم و طرب کنم
کز پس و پيش خاطرم لشکر غم کشيده صف...