پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥

 

چمدان‌هايم را هنوز نبسته‌ام. حالا که می‌روم، کاش می‌شد دلتنگی‌هايم را، پريشانی‌هايم، خستگی‌هايم را توی صندوق کوچکی جا می‌دادم و با خودم می‌بردم به آبی مديترانه می‌سپردم و برمی‌گشتم. بدون خستگی، بدون پريشانی، بدون دلتنگی... آن‌وقت شايد از اين تنهايی عزيز، بی‌دغدغه لذت می‌بردم. اصلن کاش می‌شد همه‌ی آدم بدهای اين روزها را توی يک کيسه‌ی بزرگ بگذارم و همان‌جا توی دريا رهايشان کنم. کاش می‌شد خاطره‌های تو را، نه اصلن خود تو را با خودم می‌بردم و جای آن ماه بزرگ نقره‌ای می‌گذاشتم، می‌نشستم روی صخره‌های کنار ساحل و يک دل سير صدايت می‌کردم. صدايت می‌کردم. صدايت می‌کردم...
پريشان‌ام. دلتنگ‌ام. دلتنگ...

پی‌نوشت:‌
قَالَ لَا تَخَافَا إنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أرَی...