پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥

نوستالژيا

می‌آيی
می‌مانی
می‌روی
نمی‌آيی
اين فعل‌ها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
زندگی هيچ‌وقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل می‌خورم.}

می‌مانم
می‌سوزم
می‌سازم
روزی که ترک‌ات کنم،
ديگر برنمی‌گردم.
منشور ِ چشم‌هايت را
با احتياط بر پوست‌ام بتابان
من رنگين ‌کمانی از احساسات ِ زنانه‌ام!

{بی‌قراری‌هايم را از تو
کله‌شقی‌هايم را از مادر
بی‌تابی‌هايم را از تو
‌صبوری‌ام را از مادر...
من اردی‌بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفته‌ام.}

هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين می‌خوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!

{در معشوق‌ام
دنبال ِ تو می‌گشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث برده‌بود.}

نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش می‌سوزی!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
از زور ِ بی‌کسی با تو حرف می‌زنم.
اشتباه‌ ِ احمقانه‌ی من اين است؛
هميشه توی آدم‌ها
دنبال ِ تو می‌گردم پدر!}

    تير ۸۵

پی‌نوشت:
«حالا رفته‌است.احساس تنهايی‌ام با رفتنش بيشتر نشده، بلکه منظم شده‌است. حالا ديگر مطمئن‌ام که تنها هستم. خيال‌ام جمع است که رفته است. احساس خوشايندی نيست بلکه احساس مشخصی است. هرچه باشد از بلاتکليفی و انتظار بی‌حاصل بهتر است. گيج نيستم. رفتن‌اش را چون واقعيتی پذيرفته‌ام...»
«نمی‌دانم برای چه اين‌قدر دلهره دارم. از چيزی می‌ترسم. از چه؟ منِ احمق از بس با حس تنهايی، زندگی‌ام را سر می‌کنم، گمان می‌کنم با وجود عشق، اين تهی عظيمِ روح‌ام به پايان می‌رسد. ولی عملن می‌بينم با عشق، تهی‌تر از قبل می‌شوم. خالی‌تر از موقعی که عاشق نبوده‌ام. با چشمانِ خودم، به خوبی می‌بينم با عشق، عزلت‌ام شکل عاميانه و مبتذلی به خود می‌گيرد... مثل يک ازدحام بزرگ می‌ماند...»
«چيزهايی هست که هرگز نخواهم فهميد. مثلن: راستی چرا هر وقت به او فکر می‌کنم جايی درون سينه‌ام، جايی بين جناقِ سينه‌ام می‌سوزد؟ جوری که انگار توی قلب‌ام... چيزی شعله می‌کشد!
و اين‌که چرا او را با جان‌ام اين‌همه دوست‌اش داشته‌ام؟ راستی چرا؟»
« چشمان‌ام را آرام بر هم می‌گذارم و در لحاف‌ام مثل رويايی گرم فرو می‌روم. راستی چرا من اين‌قدر کوچک و شکستنی شده‌ام! دارم مثل يک دانه‌ی درشتِ برف ذره‌ذره آب می‌شوم. از شدت تب دارم ذوب می‌شوم. من خيلی دل‌ام می‌خواهد که در برابر زندگی واقع‌بين باشم ولی الان توی قلب‌ام، درست وسطِ جناقِ سينه‌ام تير می‌کشد و آن سوز درونی...»*

* بخش‌هايی از کتاب «شالی به درازای جاده ابريشم» از مهستی شاهرخی