دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥

 

ادبيات کم‌کم دارد به حاشيه‌ی زندگی‌ام رانده می‌شود. بی‌آنکه خودم خواسته باشم يا تعمدی در کار باشد. دو سوم از روز، زندگی‌ام همراه ميل‌گردها، بتن، گچ، خاک، رابيتس، آردواز، تراورتن، گرانيت، ريزمتره، خلاصه متره، برآورد مالی، تعديل، شرايط پيمان، ماده‌ی ۴۸، ترک تشريفات، اسناد مناقصه و سر و صدای پيمانکارها می‌گذرد. ساعت‌های باقيمانده، جنازه‌ام بين رفت و آمد و خواب و احتمالن غذا خوردن و دوش گرفتن و کارهای از اين قبيل قسمت می‌شود. ادبيات می‌ماند برای آن لحظه‌های فراغت قبل از خواب، وقتی که با موهای خيس سرم را روی بالش می‌گذارم و توی تاريکی اتاق چشم‌هايم را می‌بندم و می‌گذارم خستگی يک روز شلوغ لابلای کرشمه‌ی نت‌های عليزاده از جان‌ام بدر شود. کم‌کم دارم به‌اين زندگی عادت‌ می‌کنم. هرچند کودک درون‌ام هنوز بی‌قرار خودش را به در و ديوار روح‌ام می‌کوبد و با لجاجت همه‌ی وجودم را می‌خراشد. فرسايش جسم جايی برای عشق و دلتنگی نمی‌گذارد. گاهی می‌نويسم تا دخترک عاصی‌ام يادش نرود روزی دلش می‌خواست با انگشتان ظريف‌اش سقف کوتاه زندگی را بشکافد.
روياهايم را فرموش نکرده‌ام. شايد گذاشته‌ام برای وقتی ديگر. جسارت‌ام را، گستاخی‌ام، ناهنجاری‌هايم، بی‌قاعدگی‌هايم را، همه را گذاشته‌ام برای روز مبادا.  سال‌های سختی را گذرانده‌ام. گذراندن که نه، درهم شکسته‌ام. همه را خرد کردم، جويدم، هضم کردم و پشت سر گذاشتم. برای من عبور از کنار سال‌های پرفراز و نشيب زندگی نبود. من خواستم از عميق‌ترين قسمت زندگی‌ام بگذرم و گذشتم. درست يا غلط، هرگز دل‌ام نخواسته مثل فوج آدم‌های توليد انبوه اطراف‌ام زندگی کنم. گاهی نفس‌ام گرفت. گاهی خيال کردم غرق شده‌ام. هرچه بود به سادگی نگذشت. اين سوی زندگی که حالا ایستاده‌ام، وقتی زخم‌های روی تن‌ام که جای خيلی‌هايشان هنوز ملتهب است را نگاه می‌کنم از جان سختی‌ام احساس غرور می‌کنم. به خودم و ظرفيت‌ کم‌نظيرم ايمان دارم و حس می‌کنم با سال‌هايی که پشت‌سر گذاشته‌ام ديگر کمتر چيزی می‌تواند پشت‌ام را خم کند. اين آرامش -حتا اگر آرامش قبل از طوفان باشد- را به‌راحتی بدست نياورده‌ام و به راحتی از دست نخواهم داد. آن را به قيمت گزافی خريده‌ام و به هيچ‌کس و هيچ‌چيز مطلقن اجازه نمی‌دهم که آن را بياشوبد.
پرنده‌ی زخمی حتا با بال‌های شکسته، رويای پرواز را فراموش نخواهد کرد. پرنده می‌داند قاعده‌ی زندگی اين است که هرچه اوج بگيری زمينی‌ها ريزترت می‌بينند. با اين‌همه يک‌روز که خيلی دور نيست، دوباره اوج می‌گيرد...

پی‌نوشت:
ربِّ اِنّی لِما اَنزَلْتَ اِلَی‌َّ مِن خير‌ٍ فَقير