جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥

 

چيزی شبيه خالی شدن از درون، فرو ريختن آجر از بند بند تن‌ات. کم آمده‌ام. ترک خورده‌ام. ترک ترک ترک ت ر ک ش د ه ا م! نمی‌شود بخوابم و کسی بيايد بيدارم کند؟ بگويد همه چيز تمام شد؟ بگويد خواب بوديد خانوم... آخر نمی‌شود که بنشينم و تهی شدن‌ام را تماشا کنم. نمی‌شود که يوکابدانه تو را به آب بسپارم تا شايد فرعونی از سر لطف بيايد و به دستان من بازت گرداند...
نمی‌توانم!
دراز می‌کشم و چشمان‌ام را به شبی که از تو خالی است می‌بندم. دراز کشيده‌ام. دراز کشيده، توی خودم فرو می‌روم. توی خودم غرق می‌شوم. در گرمای ملايم يک شب تابستان. در هذيان تب‌آلود خواب آور چشمان‌ات...
بی‌هوده پلک می‌زنم. تصویر هيچ ماه‌ای پشت شيشه‌های اتاق‌ام نيفتاده. اين شب‌ها آسمان را از من دريغ کرده‌ايد. چه می‌دانستم اين شب، اين ماه، اين خون جاری در رگ‌های بی‌قرار زندگی‌ام، توان خنديدن، توان حرف زدن، توان نشستن، توان برخاستن، توان شنيدن، توان مردن، توان زيستن... چه می‌دانستم همه را به شانه‌های شما سنجاق کرده‌ام. حالا خطوط شانه‌تان که از شانه‌های من دور می‌شود، دور می‌شود، دوووور می‌شود، حالا نفس کشيدن احمقانه‌ترين کار دنياست...

پی‌نوشت:
اللهم طهِّرنی و طهِّرلی قلبی و اشْرَح لی صَدری...