یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥

نقاشی‌های يک اسکيزوفرنی

چشمان‌ام،
هميشه ابری ِ شمال ِ مادرم
لب‌هايم،
به سرخی ِ آذربايجان ِ پدر
و شانه‌های برهنه‌ام،
که سپيدی ِ استوارش
تيرگی ِ کوه‌ها را به سُخره می‌گيرد
و زير ِ مهتابی ِ پوست‌ام،
سپيدرود ِ پرخروشی است
که در انشعابات ِ هندسی ِ منظم
پل‌های تاريخی ِ تو را عبور می‌کند...

من،
شاخه‌های ِ شکسته‌ی زنی هستم
که پيش از تو
يک درخت بود!

                             خرداد ۸۵


 پی نوشت:
قَالَ إنَّما أَشْکوا بَثِّيَ و حُزْنِی إلَی اللَّهِ و أعلَمُ مِنَ اللهِ مَا لَاتعلمون

گفت: من غم و درد دل خود را با خدا می‌گويم و از لطف بی‌حساب او چيزی دانم که شما نمی‌دانيد...                    (يوسف-۸۶)

پی‌نوشت۲:
می‌توانی دشنه‌ی دندانه‌داری را توی گوشت تن‌ات تصور کنی؟ که نه می‌توانی بگذاری برای هميشه در تن‌ات بماند نه می‌توانی بياوری‌اش بيرون! يعنی هر جوری حساب کنی دمار از هستی‌ ملتهب‌ات در می‌آورد!
شده بايستی و ويران شدن يک بنا را نگاه کنی؟ تا به حال تخريب يک خانه‌ی قديمی را ديده‌ای؟ خانه‌ای که خشت‌خشت‌اش عطر خاطره‌های اندوه‌ناک يا شايد لذت‌بار زندگی‌ات را می‌دهد. تا بنای آن خانه را فرو نريزی نمی‌توانی خانه‌ی تازه بنا کنی. روی خرابه‌ی خانه قبلی که نمی‌شود آجرهای جديد بالا ببری. می‌شود؟
گاهی باید آنقدر فرصت بدهی به یک نفر که خودش گور خودش را با دست‌هایش بکند. (بی‌رحمانه است اما منصفانه‌. انصاف و رحم همیشه یک‌جا جمع نمی‌شوند!)
وقتی که آن آدم حسابی خودش را توی چشم‌هایت شکست، دیگر شبیه‌ یک شی بی‌مصرف با خیال راحت می‌توانی بیندازی‌اش توی سطل زباله‌های غیر قابل بازیافت! غیر قابل بازیافت!