دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و هشتم

نوامبر ۲۰۰۵ 

O می‌رود که مشکلات‌اش را حل ‌کند و برگردد. می‌گویم دیگر برای دلتنگی ‌برنگرد. می‌گویم به قدر کافی مایه‌ی رنج‌ام بوده‌ای. می‌گویم عشقی که در آن حرکتی نباشد به هیچ دردی نمی‌خورد. می‌گویم آن‌ جوری که همیشه می‌توانی باشی باش!
می‌پرسد: اگر دل‌ام تنگ شد...
می‌گویم: نه! خواهش می‌کنم! بگذار به نبودن‌ات عادت‌کنم...
می‌دانم توی دل‌اش باور ندارد که مقاومت کنم. او را مدت‌هاست که در خودم مرده یافته‌ام. حالا فقط جنازه‌اش را از زیر آفتاب برمی‌دارم و خاک می‌کنم...
O می‌رود. می‌دانم که برنمی‌گردد.
در دلم رازهایی هست که از بازگفتن‌اش می‌ترسم!

  ادامه دارد...

پی نوشت:
اِلهی کَیْفَ اَدْعوکَ وَ اَنَا اَنَا وَ کَیْفَ اَقْطَعُ رَجائی مِنْکَ وَ اَنْتَ اَنْتَ...