پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥

 

دردی‌ست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چه‌گونه گویم کاین درد را دوا کن...

 

این غزل ادامه نخواهد داشت*

 خبر آرام در صدایت ریخت. ناگهان شانه‌هات لرزیدند
شاخه‌های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند

پلک‌ها را کلافه و مبهوت پشت‌ِ هم باز و بسته می‌کردی
روی ِ مرطوب ِ گونه‌ات آرام قطره‌هایی درشت غلتیدند...

¤¤
صبح ِ تاریک و سرد ِ بهمن ماه از دهان‌ها بخار می‌آمد
مرده‌ها را به نوبت انگاری توی غسال‌خانه می‌چیدند

دست ِ بی‌اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته‌ای می‌شست‌
چشم‌های غریب و غمگین‌ات پشت ِ دیوارها نمی‌دیدند

مادرم هم نگفت «فاتی جان...».  قسم‌ام هم نداد برگردم
مثل ِ تازه عروس‌ها وقتی پیکرم را سپید پوشیدند

بعد از آن دستِ دیگری آمد پلکِ سنگین و خیس ِ من را بست
چشم‌های تو دیگر از امروز گریه‌های مرا نمی‌دیدند

زیر ِ سنگینی ِ لحد انگار دل‌ام از ترس و غصه می‌ترکید

مشتی از خاک‌های ِ بی‌وقفه توی ِ آغوش ِ باد رقصیدند

هی سرت داد می‌زدم: 
«برگرد! من از این گور ِ سرد می‌ترسم»
گوش‌هایت عجیبْ کر شده‌بود. حرف‌های مرا نفهمیدند

گریه‌ی تو کلافه‌ام می‌کرد. ناله‌هایم بلندتر شده‌بود
اسکلت‌های ِ پیشْ‌کسوت‌تر به من و ناله‌هام خندیدند

هق‌هق ِ تو شدیدتر می‌شد. بدن‌ات مثل ِ بید می‌لرزید‌
مثل ِ سریال‌های ِ تکراری ابرها بی‌دلیل باریدند

چون روال ِ همیشگی هرکس سوره‌ای خواند و دور شد از من
دست‌هایی فشرد دست‌ات را... صورت‌ات را سه بار بوسیدند

توی پیراهن ِ سیاه ِ خودت مثل ِ یک تکه ماه می‌ماندی
مردمک‌های ِ خیس و براق‌ات مثل ِ الماس می‌درخشیدند

هم دل‌ام تنگ می‌شود بی تو، هم از این گور ِ سرد می‌ترسم
چه کسی گفته مرگ آزادی است؟! زیر ِ این خاک که نخوابیدند!

¤¤
ظهر ِ متروک و سرد ِ بهمن ماه، سایه‌ای روی ِ سنگ می‌لرزید
عقربک‌ها هزار و چندین دور، روی ِ هم مثل ِ باد چرخیدند

مثل ِ هر پنج‌شنبه می‌آیی. من به پایان رسیده‌ام  کم‌کم...‌
شانه‌های تکیده‌ام اینجا زیر ِ باران و برف پوسیدند

رشت یا ابری است یا باران مثل ِ نفرین مدام می‌بارد
روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند...

                                               اردی‌بهشت ۸۳  

 پی‌نوشت:
* این غزل قبلن ادامه داشت!