شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و ششم

اکتبر ۲۰۰۵

ظاهرن آقای O بار دیگر موضوع ازدواج‌مان را در خانواده مطرح می‌کند. ظاهرن همه چیز دوباره متشنج می‌شود. ظاهرن آقای O دارد همه‌ی سعی‌اش را می‌کند.
توی ماشین از O می‌پرسم: چرا من O؟
O که حالا گردتر و توخالی‌تر شده، با هیجان می‌گوید: چون می‌توانم تو را به هر شکلی که دوست دارم در بیاورم!
به هندسه‌ی متورم‌اش نگاه می‌کنم. آقای O هنوز هم محجوب است و شُر شُر عرق می‌ریزد. می‌پرسم: با مخالفت او چه‌ می‌کنی؟
بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گوید: این قضیه باید در طول زمان حل شود. من عادت دارم مشکلات‌ام را در مدت زمان طولانی خرد کنم!
می‌پرسم: چقدر؟
می‌گوید: یک سال. دو سال. پنج سال... هر چه‌قدر که طول بکشد! (چشمک می‌زند) بالاخره راضی می‌شود...
ابروی چپ‌اش را بالا می‌اندازد و لبخند می‌زند. می‌پرسم: اگر راضی نشد چه؟ اگر به لجاجت‌‌اش ادامه داد؟ آن‌وقت چه‌کار می‌کنی؟
نگاه‌ام می‌کند. دل‌ام برای حقارت‌اش می‌سوزد. می‌دانم یواشکی به دیدن‌ام آمده. می‌دانم از اینجا که برود تا روزی که در خانه‌ی مادرش باشد، حتا جرات تلفن زدن را ندارد. حال‌ام را بهم می‌زند! این مرد کوچک حال‌ام را بهم می‌زند!
پیاده می‌شوم. دنبال‌ام می‌آید...

 ادامه دارد...