جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و پنجم

اکتبر ۲۰۰۵

به O می‌گویم دیگر ادامه نمی‌دهم. می‌گویم این کاری است که از مدت‌ها پیش باید می‌کردم... می‌گویم خسته‌ام. O باور نمی‌کند. می‌گویم حال‌ام را بهم می‌زند. می‌گویم باید تمام‌اش کنیم!
O دستپاچه می‌شود. می‌گوید: نمی‌توانی! من هم بارها خواسته‌ام که تمام‌اش کنم ولی نتوانسته‌ام...
می‌گویم: این کار را می‌کنم. از این دور باطل خسته‌ام. می‌دانم هزار بار دیگر می‌روی و برمی‌گردی. می‌گویم: از این آمدن رفتن‌هات، از این منحنی سینوسی لعنتی بیزارم!
O خواهش می‌کند مثل او رفتار نکنم. می‌گوید که طاقت‌اش را ندارد. می‌گویم بیش از یک سال است که حرف از رفتن می‌زنی. هفته‌ای یک بار ترک‌ام می‌کنی. تمام‌اش می‌کنیم. یک‌بار برای همیشه!
O بغض‌آلود می‌گوید: من با تو فرق دارم. من طاقت یک‌روز نامهربانی‌ات را هم ندارم!
می‌گویم: مگر من داشتم؟
می‌گوید: تو پاره‌ی مهربان این ماجرایی. تو «باید» مهربان باشی! من طاقت نامهربانی‌ات را ندارم. حتا برای یک روز...
O می‌گوید که قول می‌دهد همه‌چیز را حل کند.  می‌گوید همه‌چیز را از دل‌ات در می‌آورم. می‌گوید تو «جانان» ِ منی!  می‌گوید به جان‌ام گره‌ خورده‌ای! می‌گوید یکی شده‌ایم. می‌گوید از هم سِوا نیستیم!
O می‌گوید... O می‌گوید... O می‌گوید... O می‌گوید...

 ادامه دارد...

 پی‌نوشت:
و مَن اَرادَنی بسو‌ءٍ فَاَرِدهُ، فَمَنْ کادَنی فَکِدهُ...