چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و چهارم

اکتبر ۲۰۰۵

به O زنگ می‌زنم. می‌گوید چرا صدایت این‌همه شاد و پرانرژی است!؟
می‌گویم: خب دارم با تو حرف می‌زنم!
مکث می‌کند...
اندکی بعد شروع می‌کند. بحث‌های قدیمی را پیش می‌کشد. روی رشته‌های اعصاب‌ام بندبازی می‌کند. می‌گویم: بس کن O! طاقت‌اش را ندارم...
شروع می‌کند به بازجویی. رفتارم را، راه‌رفتن‌ام را، همه‌ی زندگی‌ام را فریم به فریم به نقد می‌گذارد! باید جواب‌گوی همه چیز و همه کس باشم. باید مواظب راه رفتن گربه‌ها روی دیوار خانه‌ام، باید...
کلافه‌ام. می‌گویم: بس کن! دیگر نمی‌توانم...
دیگر توان مجادله با او را ندارم. دل‌ام آرامش می‌خواهد. دل‌ام...

حس می‌کنم دیوارها به تن‌ام فشار می‌آورند. صدای خرد شدن استخوان‌هایم را می‌شنوی؟ آقای O هیچ‌چیز نمی‌شنود. آقای O هیچ چیز نمی‌فهمد. برای او یک جنگ واقعی است و من حریفی که... دارد دیوانه‌ام می‌کند. سرش داد می‌کشم: بس کن! بس نمی‌کند لعنتی... می‌گویم: تمام‌اش کن O! خواهش می‌کنم... هرچه ناتوان‌تر می‌شوم، O شهامت بیش‌تری پیدا می‌کند و پیش‌روی می‌کند. دیگر نمی‌شنوم. تاب نمی‌آورم... تابلوهای نقاشی‌ام را یکی‌ یکی از دیوار بر‌می‌دارم و به زمین می‌کوبم. گوشی را پرت می‌کنم به نمی‌دانم کدام گوشه‌ی اتاق. پای شیشه‌های شکسته می‌نشینم و سرم را روی زانوهایم‌ می‌گذارم و زار می‌زنم... های، خدایا، تاب این‌همه را ندارم!...
O زنگ می‌زند و من بر‌نمی‌دارم. تمام تن‌ام بی‌حس شده. تمام تن‌ام درد می‌کند. درد از مهره‌ی پشت گردن‌ام شروع می‌شود و تا کمرم می‌زند. دست‌هایم می‌لرزند و من به وضوح صدای ضربان‌های قلب بی‌تاب‌ام را می‌شنوم...
گوشی را که برمی‌دارم، می‌گویم: بس کن  O! راحت‌ام بگذار! کاش مرده بودم و این روزها را نمی‌دیدم. می‌گویم: خسته‌ام! می‌گویم: از آن ظهر لعنتی هیچ روزی نبوده که از زنده‌ ماندن‌ام پشیمان نشوم...
به نرمی می‌گوید: شوخی کردم. آخر صدایت زیادی شاد و نارنجی بود. این‌همه انرژی را از کجا می‌آوری دختر؟! می‌گوید: طرح صورت‌ات را وقتی بغض می‌کنی دوست دارم...حالت لبان‌ات را وقتی جمع‌شان می‌کنی تنها من می‌فهمم. دیوانه‌ام می‌کند دختر!
می‌گوید: حالا خوب شدی! حالا دوست‌ات دارم! آن انرژی ترسناک توی صدایت را نمی‌خواهم...
من گیج‌ام! خسته‌ام. بی‌حس‌ام. به‌خدا هیچ چیز نمی‌فهمم...

 ادامه دارد...