یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥

غزل تازه

ای جانِ جانِ جان‌ام، تو جانِ جانِ جانی    
بیرون زجان ِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی... (عطار)

مدت‌هاست غزل نگفته بودم. نه؟ گفتم صبر داشته باش تا بتوانم شعری فقط برای تو و از تو بنویسم. یک کمی دیر شد. نه؟ یک کمی... من روی قول‌ام بودم. گرچه شاید در زمانه‌ی ما قول‌ها دیگر حرمتی ندارند عزیز. با این‌همه ای یار، ای عزیزترینِ هنوز:

آرزو می‌کردم
تو را در روزگار دیگری می‌دیدم
روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پلیکان‌ها
یا پریان دریایی.
نقاشان
موسیقی‌دان‌ها
شاعران
عاشقان
کودکان و دیوانه‌ها...
آرزو می‌کردم که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر نی
و بر لطافت زنان.
اما افسوس
ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را می‌کاویم
در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد...*

 پس:

به مهربانی‌ِ یک گنجشک که دوست داشت «عرق سگی‌» بخورد...

۱) 

نصفِ جهان ِ من و جهان‌های عشق را
تشویش ِ ناشی از هیجان های عشق را

ماهِ بلندِ من! به‌خدا قطع کرده‌ای
یک‌یک تمامی‌ِ شریان‌های عشق را

هر لحظه مثلِ زلزله می‌پاشی از درون
انکار می‌کنی جریان‌های عشق را

اکسیژنِ هوای منی بعدِ تو چطور
طاقت بیاورم خفقان‌های عشق را؟!

دستِ مرا بگیر و بگو مثلِ من تو هم
احساس می‌کنی ضربان‌های عشق را؟!

اِنّی رأیتُ صورتِ ماهِ تو توی ماه
از صورت‌ات نشوی نشان‌های عشق را

«در راهِ عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است»۱
باید مهار کرد تکان‌های عشق را

تو در میانِ جانی و از جان عزیزتر
بر هم نزن تعادلِ جان‌های عشق را...

      اردی‌بهشت ۸۵

 ۲)

میانِ رفتن و ماندن نفس‌نفس زدن‌ات
دچارِ عشق شدن بعد از آن رها شدن‌ات...

«به‌خاکِ پای تو ای سروناز پرورِ من»۲
هنوز روی دل‌ام مانده ردّ سوختن‌ات

کجاست بوسه‌ی من بر عزیز پیکرِ تو
نگو که پاک شده ردّپام از بدن‌ات...

کدام دست نوازش‌گرانه می‌خواهد‌
میانِ هق‌هقِ من، بی‌صدا گریستن‌ات،

به‌جای من بکشد دست روی صورتِ تو
به‌جای من بکشد بر شکسته‌های تن‌ات...

(چقدر بوی عرق...
نه!
«عرق‌سگی‌» می‌ریخت
همیشه از نفس‌ات، بوسه‌هات، از دهن‌ات...)

 نگو که باز فرموش می‌کنم یک‌روز
تمامِ رفتن و برگشتن و نیامدن‌ات...

«چو بید بر سر ایمان‌ِ خویش می‌لرزم»۳
مدام در تب و تابِ دوباره ساختن‌ات

«مرا امیدِ وصالِ تو زنده می‌دارد»۴
آهای یوسف مصری که بوی پیرهن‌ات...

        خرداد ۸۵

پی نوشت۱:
*بخشی از یک شعر مجموعه‌ی «بلقیس و عاشقانه‌های دیگر» اثر نزار قبانی عاشقانه‌سرای بزرگ عرب
۱،۲٬۳٬۴: ابیات حافظ که معرف حضور همه هست؟

پی‌نوشت۲:
به گمان‌ام موضوع واضحی باشد. نوشته‌هایی که شعرند، خب شعر اند! آن‌ها هم که داستان‌اند، خب داستان‌اند. نوشته‌های غیر این دو هم که کاملن قابل تشخیص باید باشند. به قول لی‌لای آسمان آبی : یک جمله‌ی جالب از گلستان توی کتاب دره ی جنی اش است که شبیه به همان کلیشه‌ای ا‌ست که گفتی: در این چشم‌انداز بیشتر آدم‌ها قلابی‌اند. هر جور شباهت میان آن‌ها و کسان واقعی مایه‌ی تاسف کسان واقعی باید باشد...
قصه‌ی ما هم اینطوریست گاهی!

مفهوم شد؟ سوالی هست باز؟  من خالق قصه‌های  O هستم و O  مخلوق من! مخلوق از خالق جدا نیست اما دلیلی هم ندارد که... حالا اگر تو هم‌ذات پنداری می‌کنی، ایراد از... بگویم؟ همیشه هوش‌ات را تحسین می‌کردم. باور کن!

 پی‌نوشت ۳:
صدام کن!
نه!
توی دل‌ات صدام کن!

همین!