شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و سوم

اکتبر ۲۰۰۵

O از من می‌خواهد وبلاگ‌ام را حذف کنم. O خواهش می‌کند نسخه‌های باقیمانده از کتاب‌ام را دور بریزم. O می‌گوید یک خانم مهندس باکلاس و متشخص ناخن‌هایش را بلند نمی‌کند. O هر هفته از پشت گوشی تلفن به صدای گرفتن ناخن‌هایم گوش می‌کند و کیف می‌کند. O دوست ندارد کار کنم، چون می خواهد همه جوره به او وابسته باشم تا بتواند بر من مسلط باشد. O دل‌اش می‌خواهد در زندگی‌اش نقش یک نردبان را ایفا کنم. O اعتقاد دارد که من باید همه جوره در خدمت اهداف‌اش باشم. O دوست دارد ادامه‌ی تحصیل بدهم. می گوید تحصیلات در بالا رفتن میزان درک و شعور افراد نقش مهمی دارد. شب‌های امتحان آقای O شروع به کالبدشکافی مشکلات‌مان می‌کند. وقتی صدایمان بالا رفت، وقتی که اعصاب‌مان حسابی متشنج شد، با التماس می‌خواهد که امتحان‌ام را خوب بدهم. O می‌گوید من تنبلی‌هایم را پای او می‌نویسم...

O برای اثبات محبت‌ام از من می‌خواهد که با انگشت شست تاول‌زده‌ام (انگشت‌ام ظهر همان روز  با روغن داغ سوخته...)، ده غزل بلند عرفانی از حافظ را برایش SMS بزنم. من گریه می‌کنم. O می‌گوید: دیدی گفتم همه‌ی ادعاهایت بیخودی است!
از O بدم می‌آید اما برای اثبات حماقت‌اش این‌کار را می‌کنم. تاول انگشت‌ام می‌ترکد، دستم از درد بی‌حس می‌شود، اما غزل‌ها را برایش می‌فرستم...
O خوشحال است. O سر از پا نمی‌شناسد. من سکوت کرده‌ام و به حال جفت‌مان اشک می‌ریزم...

   ادامه‌دارد...