پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت بیست و یکم

 اگوست ۲۰۰۵

آقای O دوباره ترک‌ام می‌کند. می‌خواهد یک‌بار دیگر انتخاب‌ام کند. از O می‌ترسم. از آن زن بیشتر...
O می‌رود و باز برمی‌گردد. این‌بار نقش پطرس فداکار را بازی می‌کند. حس می‌کنم می‌خواهد بی‌حساب شود. از تلاش احمقانه‌اش خنده‌ام می‌گیرد. O می‌خواهد با انجام پروژه‌هایم، از دست رفتن سلامت‌ام و همه‌ی رنج‌هایی که خودش و آن زن به من تحمیل کرده‌اند را جبران کند...
زنان خانواده‌ی مادری O از جنونی اجدادی رنج می‌برند. جنونی که از مادربزرگ به مادر و از مادر به دختر و همین‌طور الی آخر به زن‌های خانواده منتقل می‌شود. اما O این‌بار به‌جای خواهران‌اش صلیب این جنون اجدادی را به دوش می‌کشد!
خودم را رها کرده‌ام. چرا ادامه می‌دهم؟! نمی دانم!

  ادامه دارد...


پی نوشت۱:
امروز صبح پای پنجره ایستاده بودم و با تو که حرف می‌زدم هی باد می‌زد لای تارهای بی‌قرار تن‌ام. پرسیدی چطور چشم‌هایم را بستم. پرسیدی چطور این‌همه وقت هیچ نگفته‌ام. به هیچ‌کس... گفتم همین‌که حرمت کرده و نخواسته بفهم‌ام برایم کافی است. گفتی شهامت اقرار نداشته، هنوز هم ندارد! خواستم بگویم به تو امروز اما نگفتم. اشباع شده‌ام خانوم. یعنی چیزی برایم مهم نیست دیگر...
تاب می‌آورم بانو جان... آبرو داری می‌کنم... می‌دانم یک‌روز از آن‌سوی تپه ناگزیر باید پایین بروند. به عدل او که معتقدی؟ نه؟
او خواسته استتار کند و آبرو نریزد. من چرا بریزم. هان؟ او همه چیز را دیده... او شاهد همه‌ی شکستن‌های... او خواسته درپوش فاضلاب برداشته نشود. من هم نمی‌خواهم...
تاب آورده‌ام بانو. نه اینکه صبرم زیاد بوده یا... چاره‌ی دیگری نداشته‌ام ...
دارد صبوری‌ام را به امتحان می‌گذارد یعنی؟

پی‌نوشت۲:
امروز که خداحافظی ‌کردیم، سرکارم که برگشتم، وقتی کارگرها به آرامی تن دیوارها را گچ می‌زدند و سپید می‌کردند، داشتم  فکر می‌کردم یکی آن بالا هست که روی تن خاکی و کرت و کثیف ما را به نرمی روکش می‌کشد. یکی هست که می‌داند زیر لایه‌های سپید پیکرهایمان چه...