دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت نوزدهم

جولای ۲۰۰۵

تشنه‌ام. O حکم کرده مسیر همیشگی را پیاده برویم. می‌گویم دیگر نمی‌توانم. می‌خندد و سر‌به‌سرم می‌گذارد. می‌گوید حرف‌هایت را بزن. می‌گویم وقتی روی نیمکت خودمان نشستیم حرف می‌زنم.
بالاخره روی نیمکت خودمان می‌نشینیم. O می‌پرسد هنوز هم سر حرف‌ات هستی؟ می‌گویم: دل‌ام می‌خواست یک‌ روز مجسمه‌ات را کنار این سرهای سنگی ببینم...
 O ساکت می‌شود و سرش را پایین می‌اندازد. شروع می‌کنم به حرف زدن. آقای O دلیل می‌آورد. من حرف می‌زنم. آقای O حرف می‌زند. اشک‌ها دوباره رسوایم می‌کنند. رویم را برمی‌گردانم. آقای O اصرار می‌کند توی چشم‌هایش نگاه کنم. نمی‌توانم. O گریه می‌کند. من گریه می‌کنم. O گریه می‌کند. چانه‌اش می‌لرزد. شانه‌هایش می‌لرزند. تا ۲۳:۳۰ راه می‌رویم و O اشک می‌ریزد.  من خواهش می‌کنم اشک نریزد. طاقت دیدن اشک‌های O را ندارم. می‌گویم: گریه نکن! هر چه تو بگویی...
O نمی‌داند توی کیف‌ام یک بسته‌ی ۱۰۰ تایی پروپرانولول دارم...

   ادامه دارد...