سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

 

يادم هست يک روزنامه‌نگار نسبتن همشهری آن‌ روز توی کافه از من پرسيد:
{ــ شنيدم شعر تو رو  ترك كرده؟!
-ترك‌ام نكرده. اين متاركه از سمت خودم بوده. البته فكر می‌كنم ناچار به رجوع شوم، چون دست بردار نيست! يك جورهايي با زندگی‌ام، با لحظه‌هايم  گره خورده و تلاش  برای دور ماندن از آن امكان‌پذير نيست . مدتی است خودم را نه از شعر، بلكه از هياهوهای اطراف شعر جدا كرده‌ام. می‌خواهم در يك فضای پرشكوه‌تر پذيرايش باشم، همين!}

از آن روز به گمان‌ام نزديک يک سالی بگذرد. يا بيشتر شايد. آن‌روز شايد خودم نيز به‌قدر او باور نداشتم اين فضای پرشکوه برای من اتفاق بيفتد. سيب زندگی من چرخ‌های زيادی خورد توی اين‌همه وقت. (شايد حدود اين يک سال و نيم از کاغذ بريدن و از خود بريدن...). اما يک‌چيزی بود که با همه‌ی وجود به آن ايمان داشتم. شايد آن فضای پرشکوه هرگز در زندگی من اتفاق نيفتاد، اما شکوه را دوباره در جان خسته‌ام يافتم. يادم هست خيلی سال پيش. خيلی خيلی سال پيش. وقتی هنوز بچه مدرسه‌ای بوديم لای يک کتاب دوست داشتنی (مائده‌های زمينی آقای آندره ژيد را می‌گويم) خواندم که: ناتانائيل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چيزی که بدان می‌نگری!

من عظمت را در جان خودم جستجو می‌کنم. حتا اگر گوش تا گوش زندگی‌ام شب باشد و زوزه‌ی گرگ و لاشخورها... شايد دست‌های من هنوز شکننده باشند برای نوشتن، شايد هنوز اين سوز سرد درونی گه‌گاه روی گونه‌های روزهايم بوزد اما: اراده کرده‌ام که سر از خاک بيرون کنم و به‌قدر بضاعت‌ام زنده‌گی کنم!

همين!