شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت هفدهم

ژوئن ۲۰۰۵

 O روبروی من نشسته و آناناس گلاسه‌اش را با اشتها می‌خورد. من دست‌های مرتعش‌ام را زیر میز پنهان کرده‌ام و سعی می‌کنم مثل گذشته‌ها پرشور و پرانرژی باشم. نمی‌توانم! حس می‌کنم دست و پاهایم مسخره‌ام می‌کنند. آقای  O می‌گوید سعی می‌کند پدر و مادر را هم‌پای خود کند. من مثل یک سطح صیقلی تنها نگاه‌اش می‌کنم. زوج جوان میز کناری گوش‌شان را به دهان آقای  O چسبانده‌اند. آقای  O ابروی چپ‌اش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: اگر آن‌ها همراه‌ام نشوند ناچار می‌شوم خودم همراهی‌شان کنم!
توی صندلی‌ام فرو می‌روم.  O می‌خندد. پیشخدمت صورتحساب را روی میز می‌گذارد.  O چیز دیگری سفارش می‌دهد. حس می‌کنم همه‌ی آدم‌های مزخرف دنیا را یک‌جا قورت داده‌ام.
پیشخدمت ظرف‌های قبلی را جمع می‌کند. سفارش جدید را روی میز می‌گذارد و می‌رود. آقای  O با ظرف بستنی‌اش مشغول‌ است و من فکر می‌کنم: خودم را کجای این رابطه‌ی مسخره جا گذاشتم!؟ دارم فکر می‌کنم تا شاید یک دلیل، تنها یک دلیل برای ادامه‌ی این رابطه پیدا کنم!

   ادامه دارد..