پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت پانزدهم

مارچ ۲۰۰۵

چند ساعتی بیشتر تا تحویل سال نمانده. حواس‌ام نبوده و چراغ مسنجرم را روشن گذاشته‌ام. آقای O سلام می‌کند. مکث می‌کنم. می‌پرسد: خوبی؟
می‌گویم: سلام O. خوب‌ام!
می‌گوید: تا به حال غم ندیده بودم...
می‌گویم: می‌گذرد!
آقای O حرف می‌زند. آقای O بحث‌های قدیمی را پیش می‌کشد. آقای O آزارم می‌دهد. آقای O دارد خفه‌ام می‌کند. از پای میز کامپیوتر بلند می‌شوم. هرگز این‌گونه ملتهب نبوده‌ام. با قدرتی که نمی‌دانم از کجا می‌آید، کتابخانه را واژگون می‌کنم. دست می‌کشم روی میز آرایش و هر چه روی آن است بر زمین می‌ریزم. همه چیز را کف اتاق ریخته‌ام. دیگر نمی‌توانم همه چیز را در دل‌ام پنهان کنم. می‌نشینم و مبهوت کف زمین را نگاه می‌کنم. از خودم می‌ترسم...

       ادامه دارد...