سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت سیزدهم

فوریه ۲۰۰۵

آقای O داستان بدی نوشته. حال‌ام خوب نیست. جواب SMS اش را نمی‌دهم. زنگ می‌زند. گوشی را برنمی‌دارم. دوباره می‌زند. Reject می‌کنم. باز هم می‌زند. این‌بار برمی‌دارم. حرف می‌زنیم. شبی را به خاطرش می‌آورم که جواب تماس‌هایش را ندادم و گوشی همراه‌ام را خاموش کردم. شبی که آن‌قدر روی ورق‌های کتاب‌اش اشک ریخت که کاغذهایش پلیسه شدند. شبی که گفت بدون من می‌میرد. گفت نمی‌تواند نفس بکشد. که بی من زندگی برایش معنی ندارد...
آقای O می‌گوید بعضی چیزها ذهن‌اش را آزار می‌دهد. می‌گوید نمی‌تواند مرا ببخشد. من خسته‌ام.دلم می‌خواهد فرار کنم. از O، از خودم، از نگاه‌های پرسش‌گر دیگران. می‌دانم چیزی میان ما شکسته که بهبودیافتنی نیست. او دیگر از من نیست. با من نیست. جای خالی‌اش را در جان‌ام احساس می‌کنم.

    ادامه دارد...