فوریه ۲۰۰۵
آقای O گوشی را برنمیدارد. تب دارم. در دو روز گذشته دو بار زیر سرم رفتهام. میگویم: سرماخوردهام!
دکتر میپرسد: سرفه؟ آب ریزش بینی؟ گلودرد...
- نه! هیچکدام... فقط تب و لرز...
معاینه میکند.
زیر سرم که هستم، مدام به O فکر میکنم.
به خانه که برمیگردیم چند بار دیگر شمارهاش را میگیرم. جواب نمیدهد. بیحال و تبآلود خوابام میبرد. وقتی بیدار میشوم تنهایم. به سختی از جایم بلند میشوم. هنوز تب دارم. پوستام از شدت تب سرخ شده. بارانی صورتیام را تنام میکنم. لبهای پوستهپوستهام را با زبانام مرطوب میکنم و پیش از اینکه کسی از راه برسد ماشین را برمیدارم و به خیابان میزنم. به خروجی شهر که میرسم باران شروع میشود. چشمهایم خسته است و جاده را تار میبینم. جاده تمام نمیشود.
به شهر آقای O میرسم. SMS میزنم و میگویم: اینجایم!
SMS میزند: نمیتوانم بیایم. مهمان داریم.
میگویم: حالم خوب نیست. باید برگردم
میگوید: برگرد
اشکهایم سرازیر میشود. میخواهم برگردم اما راه را پیدا نمیکنم. توی شهر دور خودم میچرخم. آقای O گوشی را برنمیدارد. SMS میزنم: لااقل بیا و تا خروجی شهر مرا برسان. از هر که راه را میپرسم گیجترم میکند.
حال درستی ندارم. هوا تاریک شده و من نمیدانم این راه را چطور برگردم. بالاخره میآید. حق به جانب و اخمآلود. میگوید: شبیه آدمهای مریض نیستی!
نگاهاش میکنم. نگاهاش را میدزدد و میگوید: کار مسخرهای کردی. چرا آمدی؟
میگویم: میخواهم بدانم که او کیست؟
ابروی چپاش را بالا میاندازد و میگوید: قصد داری معامله کنی؟
وا میروم. بغضام را قورت میدهم و چیزی نمیگویم.
وقتی از شهر خارج میشوم، باران شدیدتر شده و تقریبن سیلآسا میبارد. چشمهایم جایی را نمیبینند. فقط پاهایم را روی پدال گاز فشار میدهم و پیش میروم. جاده تمام نمیشود!
به ورودی شهرم که میرسم، میبینم یکی به شیشه میزند. شیشه را پایین میآورم. مرد با نگرانی نگاهام میکند: حالات خوب است دختر من؟ چرا برف پاککن را نمیزنی؟ تمام راه با چراغ خاموش آمدی. خیلی چراغ زدم. ندیدی؟
اشکام سرازیر میشود. چراغ سبز میشود
ادامه دارد...