شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧

یک شب آتش در نیستانی فتاد. . .

یاد گرفته‌ام تنهایی‌ام را
ماهرانه پشتِ روزنامه‌ای
پنهان کنم،
اما از مهتاب
که بوی شانه‌های تو را می‌دهد
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد.   

(کبریتِ خیس/ عباس صفاری)

پی نوشت:
توی دل‌ام یک اسبِ مست، افسار گسیخته و دیوانه می‌دود، و صدای نفس‌های وحشی‌اش مدام توی سرم هوهو می‌کند. این‌طوری‌هاست که من این‌رِوزها، یکسره سرم گیج می‌رود و چشم‌هام سیاهی. . .
دل‌ام کنسرت ناظری و آتش در نیستان خواست. نیستی.