جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت نهم

 ژانویه ۲۰۰۵

به مجسمه‌های توی پارک اشاره می‌کنم. می‌گویم باید قول بدهی مجسمه‌ی تو را هم کنار این‌ها بگذارند. آقای O سرش را پایین می‌اندازد و آهسته می‌پرسد: چقدر به من امیدواری؟
می‌خندم: خیلی! خیلی زیاد!
توی چشم‌هایم نگاه می‌کند. شکلک در می‌آورم. می‌خندیم و از سرما می‌لرزیم. رنگ‌اش از سرما کبود شده. می‌گویم: برویم.
می‌گوید: نه! حالا یک کمی بمان.
چشم‌های براق‌اش خیس است. بغض گلویم را می‌فشارد. می‌گویم: چند ماه بیشتر نمانده. من هم دلم برایت تنگ می‌شود...
رویش را برمی‌گرداند...

  ادامه دارد...