میارزد. به آن همه درد و دوری و دلتنگی میارزد. وقتی که یک روز صبح، ناگهان و بیوقفه باریدن میگیری، بر همهی خستگی و عطشِ این روزهای داغِ تابستان. بارشِ باران و آفتابِ توأمان! چشم میدوزم به رنگینکمانی که از سرشانههای روشنِ تو، تا اشتیاقِ چشمهای عاشقِ من نقش بستهاست. . . من همه مستام. شرابِ جاودانهی من. . .