|
پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ روزگارِ آقای O - قسمت هشتم
ژانویه ۲۰۰۵ هدیه را روی میز میگذارم. فقط ۱۰ دقیقه میتواند با من باشد. حتا به هدیه نگاه هم نمیکند. میگویم: دلم میخواست هدیهی تولدت را به خودت بدهم. دلام نمیخواست پستاش کنم... - دلخوری؟ دستاش را سمتام دراز میکند. شیشه را بالا میکشم. میگوید: « نامرد». یا من اینطور خیال میکنم! چیزی بین ما شکسته که هیچجوری بند نمیخورد. - عادت ندارم از کسی تشکر کنم اما ممنون. بوی عطرت توی ماشین پیچیده... چرا اینهمه به جعبهاش عطر زدی؟ ادامه دارد... |
|