پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت هشتم

ژانویه ۲۰۰۵

هدیه را روی میز می‌گذارم. فقط ۱۰ دقیقه می‌تواند با من باشد. حتا به هدیه نگاه هم نمی‌کند. می‌گویم: دلم می‌خواست هدیه‌ی تولدت را به خودت بدهم. دل‌ام نمی‌خواست پست‌اش کنم...
آقای O عجله دارد. این را از نگاه‌های مداوم‌اش به ساعت می‌فهمم. گونه‌های گردش چال افتاده. با خنده می‌گوید: برویم؟
می‌گویم: برویم!
می‌پرسد: جدن؟
- بله! برویم...
توی پارکینگ هر کدام سمت ماشین‌هایمان می‌رویم. آقای O از نیمه‌ی راه برمی‌گردد. شال گردن‌اش را کیپ کرده و کاپشن بزرگی پوشیده. تقریبن شبیه یک دایره‌ی کامل شده. با انگشتان‌اش به شیشه می‌زند. شیشه را پایین می‌آورم.

- دلخوری؟
- نه!
- پس چرا بغض کردی؟
- نه!

دست‌اش را سمت‌ام دراز می‌کند. شیشه را بالا می‌‌کشم. می‌گوید: « نامرد». یا من اینطور خیال می‌کنم! چیزی بین ما شکسته که هیچ‌جوری بند نمی‌خورد.
نزدیک خانه می‌رسم که گوشی همراه‌ام زنگ می‌خورد.

- عادت ندارم از کسی تشکر کنم اما ممنون. بوی عطرت توی ماشین پیچیده... چرا این‌همه به جعبه‌اش عطر زدی؟
- می‌ترسی که مادرت...
سکوت می‌کند. ادامه نمی‌دهم. خداحافظی می‌کنیم. به خانه که می‌رسم یک‌راست به اتاق‌ام می‌روم و روی تخت دراز می‌کشم. برای شام بیرون نمی‌روم. همان‌جا با لباس روی تخت خواب‌ام می‌برد.

   ادامه دارد...