نمیدانم رُزها در آبهای شور هم رشد میکنند يا نه. اين شبها خارهايی پشت گردنام حس میکنم. انگار رزهای روی بالشام قد میکشند. يکی از همين روزها چندتايی را میچينم تا در گلدان بالای سرت بگذارم.
شرمنده پدر! انقدر آدم نيستم که روی کيکِ سنگیِ بالایِ تنات شمعی روشن کنم. بضاعت من همين دستهای بیسر و پاست. پس:
برای ۴۴ سالگی يک اسکلت:
پدرم زندگیام را در باد کاشت
تا مادرم طوفان درو کند
من روی دست بدنيا آمدم
تا دو دستی به زندگی بچسبم!
مرا از پاهايم آويزان کردند
به پشتام کوبيدند
ريشهام را بريدند...
گريه با نفسها
و من با خاطرههايم شروع شدم!
آدمها به خاطرههايشان چسبيدهاند
پدرم وقتی برگشت،
گلولهای در مشتاش بود،
گلولهای در قلباش.
طوریکه انگار دست به سينه مرده باشد.
گفتم: دست به سينه و تسليم!
مادرم دست بلند کرد
من سهتار شدم
او نواختن بلد نبود!
[][]
چسبيدهام به خطوط ِ نامرئی اين حرفها
به الفبای خاموش ِ اين دستها
به تپشهای بیقرار ِ اين شبها
خيابانهايی از چشمام
خيابانهايی از گلويم
خيابانهايی از دستام...
جادهها کم آمدهاند
از کوچههايی که در من پرسه میزنند...
[][]
کودکیام را
لای پارچهای سهرنگ به خاک سپردند
من زير پوستی که سياه پوشيدهبود جنبيدم...
[آدمها از کودکیشان جدا نيستند
پريشانی ها
و بيقراریهای آدم...!]
[][]
به سوسوی اين ستارهها دل نمیبندم
به بیدوامی ِ شهابهايی که خاموش میشوند
دلبستهام به شعلههايی که در قلبات زبانه میکشد
و از چشمات بيرون میزند!
از صخرههای تو خورشيد میجوشد،
از چشمههای چشم ِ من اقيانوس...
من به رود ِ کوچکی از تو قانعام
دريا نشو که از تشنگی بميرم!
پینوشت:
اين شعر را مهرماه ۸۳ سرودم و همان موقع هم در وبلاگ گذاشتم. بهدلايلی آرشيو پاک شد. تولد يک پروانه بهانهای شد برای دوباره خواندناش.