نوامبر ۲۰۰۴
آقای O به همراه دو تا از دوستاناش چند روزی به یک شهر ساحلی سفر کرده بود. فردا صبح باید سر ِکار باشد. میگوید اینهمه راه را آمده تا مرا ببیند. باورم نمیشود. بهانه میگیرم. لج میکنم. چیزی میپرسم و طفره میرود. چشمهایش را میبندد. یک دقیقه فرصت میدهد تا معذرتخواهی کنم. چشماش را که باز کند من نیستم!
آهسته از پشت میز بلند میشوم. به پارکینگ هتل میروم. ماشینام را روشن میکنم و میروم.
آقای O صورتحساب را پرداخت میکند و به گوشی همراهام زنگ میزند.
- کجا رفتی مسخره؟ این چه کاری بود؟ آبروی من را...
- دست بردار!
- کجایی الان؟
- دور خودم میچرخم...
- همان جا بایست تا بیایم
- لازم نیست!
ماشین آقای O خاموش میشود. سوار ماشینام میشود که دنبال تعمیرکار برویم. میگویم: تو بران!
عصبی است. صورت گردش سرخ شده. چند بار نزدیک است تصادف کند. با یک ماشین آینه به آینه میشود. شر و شر عرق میریزد. میگوید: اگر ماشینام خراب نمیشد برای همیشه ترکات میکردم!
برمیگردیم کافیشاپ. چیز دیگری سفارش میدهیم. O میگوید: وقتی چشمهایم را باز کردم و دیدم نیستی ترسیدم. حس کردم خیلی تنهایم. میگوید: میترسم یک روز چشمانام را باز کنم و رفته باشی.
خودم هم میترسم. نمیتوانم ادامه دهم. نمیدانم اسماش دوست داشتن است یا وابستگی. مستاصلام!
ادامه دارد...