|
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ شیدا شدم. . .
دست و دلام میلرزد. انگار که انگشتهای تو به تب، زخمهها بزند بیقرار، بر تارهای بیتاب تنام. صدای ناظری، من را از اینجا که نشستهام میکَنَد، پرتام میکند به آن روزهایی که از بس کنسرت تبریزش را میگذاشتم روی دو تا تصنیف اول و مست میشدم، نفساش بالا نمیآمد. . .
پرتام میکند به آن شب مهتابی که من و س. و ن. رفته بودیم کنسرت ناظری و گروه مولانا و همین که شروع کرد به خواندن، شیدا شدم شیدا شدم. . . به روزهای آن تابستان داغ بیتو که فقط من بودم و صدای او و باران اشک. . . تو میآمدی کنار آن صدای عزیز و دلام پر میشد از تمنای بودنات، بودنات، بودنات. . . کجای این شب تیرهای که هرچه ابر کنار میزنم بازت نمییابم؟ من او بدم من او شدم با او بدم بی او شدم در عشق او چون او شدم زین رو چنین بی سو شدم در او چنین بی سو شدم در عشق او چون او شدم چون او شدم چون او شدم پیدا شدم پیدا شدم پیدای ناپیدا شدم شیدا شدم شیدا شدم شیدا شدم. . . |
|